در آن ميانيم تدبير مىنمايد .
26 ، 3 - پس چون رسيدم به دور زحل اوسط نور درآمد در پوست من از براى آنكه طالع دلو بود ، و زحل مربى و ولى آن « 1 » . نفس من اقتدار پيدا كرد بر مناجات نور خالص . به تحقيق كه بينائى چشم منحصرست ناظر آن را « 2 » ، و نفس منبسط است تا جائى كه نمىرسد به آنجا شمردن شمرندهها . و نرسيدم به آنچه رسيدم به حيله ، ليكن جمع آمدند زحل و قمر در خانهء دين ، و متصل شد مشترى [ 61 - الف ] به زحل از خانهء عطارد و از براى آنكه عطارد و آفتاب واقع شدند از طالع من به مكانى ، و رسيد به من از مردمان كسى كه سزاوار بود .
26 ، 4 - و سوختم چند جا را از بدن خود به آتش وقتى كه رجوع كردم به آذربيجان از براى آنكه از من مال و كتب حكمت طلب « 3 » مىنمودند .
به درستى كه آمدم به اهل آذربيجان و در ميان ايشان معروف النسب « 4 » بودم ، و پدر و مادر مرا مىشناختند .
26 ، 5 - پس اشراف حسد بردند بر علم و منزلت من ، و ملوك [ را ] بر قتل من داشتند . و گفتند نزد او علم نبوت است « 5 » ، و ما او را نهى كرديم متنبه نشد . چون حال برين منوال ديدم در آمدم به كوى تاريكى كه در برف فرو رفته بود ، و محفوظ بود « 6 » ازين كه مردم آنجا برسند .
26 ، 6 - پس فرستادم به سوى ايشان كه نور در پوست من در آمد ، به درستى كه شما عن قريب معذب به برف خواهيد شد . به تحقيق كه آمد بر ايشان برف به نوعى كه گريختند نفسها به سينهها .
26 ، 7 - پس درين هنگام رفتم به طرف مشرق ، پس آمدم پيش رستم
هامش
( 1 ) - اساس : و ولى نفس .
( 2 ) - اساس : بينائى چشم مختصر است ناظر آن را .
( 3 ) - اساس : حكمت مىنمودند .
( 4 ) - د : معروف و انسب .
( 5 ) - د : نزد اوست علم نبوت .
( 6 ) - اساس : مخطوط .