در قلق و اضطراب نمىآرد اين كار ، زيرا كه كارهاى اين جهان مثل خوابست ، و صحت راى مثل بيدارى .
14 ، 3 - و گفت : گاه هست كه زبان سوگند به دروغ مىخورد ، و عقل سوگند نمىخورد مگر به راست ، پس سعى كن و جهد نماى كه زبان و عقل هر دو موافق افتد « 5 » .
14 ، 4 - مىگويند وقتى زن او « 6 » به او در مقام خصومت در آمده ، با حكيم درشتىها مىنمود ، و سخنان نالايق مىگفت ؛ و حكيم مىشنيد و تحمل مىكرد . از تحمل او زن در غضب شد سخت ، و در آن وقت رخت مىشست ، برخاست و غساله را بر سر حكيم ريخت ، و در دست حكيم كتابى بود كه مطالعه مىنمود و كتاب بر زمين نهاد و سر برداشت بر طرف آن زن ، و گفت : مرا مهمانى كردى ، و طعام « 7 » خورانيدى ، و باران بارانيدى « 8 » ، و ديگر چيزى نگفت « 9 » .
14 ، 5 - بر مرد عريض فربهى گذشت ، حكيم را دشنام داد و سقط گفتن گرفت . حكيم خود را ازو گذرانيد و دور شد . پرسيدند از آن ، گفت :
توقع ندارم از كلاغ آواز كبوتر بشنوم ، و نه از كركى صوت قمرى .
14 ، 6 - و هرگاه نيكان و آزادگان ستايش او مىكردند ، او جزع مىكرد « 10 » .
هامش
( 5 ) - د : « افتد » ندارد .
( 6 ) - اساس : زن به او .
( 7 ) - د : طعام خوب .
( 8 ) - متن 1 : 302 : ارعدى و ابرقى ثم امطرى .
( 9 ) - اساس : بگفت :
( 10 ) - اساس : چراغ مىكرد .