نقمتى « 172 » و با هر اجتماعى جدائى ، و با هر و صلى « 173 » انقطاعى و بريدنى . كسى را كه زمانه از رهگذر دشمن خوشحال و مسرور سازد ، دشمن را نيز از رهگذر او خوشحال و خوشوقت مىگرداند .
11 ، 259 - و گفت : كسى را كه روزگار بعد از دور بسيار به كام او گردد ، هيچ شك نيست كه روح او از دنيا رفته خواهد بود و استخوانش پوسيده .
11 ، 260 - و گفت شخصى سقراط را كه من ترا پيش فلان مذكور مىساختم ، ترا نشناخت . گفت : او را ضرر مىكند اينكه مرا نشناسد ، و ضرر نمىكند مرا اينكه او را نشناسم ، چه شناخت خسيس و جهل خسيس « 174 » مساويست پيش من .
11 ، 261 - و گفت : پيرو شهوتها « 175 » پشيمانست در آخر كار و مذموم است الحال ، و مخالف شهوتها در امن و سلامت است از روى عافيت و ستوده است الحال .
11 ، 262 - و گفت : كسى كه از خواهشهاى نفس خود را باز آرد ، ايمن مىشود از بدىهاى روزگار .
11 ، 263 - گفت : نفس جوهريست بىقيمت كسى كه شناخت او را صيانت و محافظت او از همه آفات مىنمايد ؛ و كسى كه نشناخت او را ، مىاندازد در غير محل خودش .
11 ، 264 - و گفت : اتفاق نفوس در اتفاق همتها « 176 » و قصدهاى ايشانست ، و اختلاف آنها به اختلاف مرادات و مدعيات ايشان است .
11 ، 265 - و گفت : كسى كه نفس [ 43 - الف ] خود را بر جادهء مستقيم
هامش
( 172 ) - اساس : نقيمتى ، د : پريشانى .
( 173 ) - د : وصلتى .
( 174 ) - د : « خسيس » ندارد .
( 175 ) - اساس : مرد شهوتها .
( 176 ) - اساس : در اتفاق همتا و قصد .