ديدهام از تو خوبىها به سبب اين امر كه به تو رسيده است تراست جزاى نيكو ، و تو مىدانى كه من باعث كشتن تو نيستم ، و يازده قاضىاند كه ارادهء كشتن تو دارند و من مأمورم به اين ، و ناچارم درين ، و تو بهترين « 50 » و فاضلترين كسانى كه به اين بنديخانه آمدهاند ، پس بيا شام شربت را و از طيب خاطر بنوش ، و صبر كن بر المى و اضطرابى كه لازم مرگ است . اين بگفت و چشمهايش پر اشك شد ، و برگشت .
11 ، 59 - سقراط گفت : بكن آنچه مىخواهى و خاموش شد . و گفت اقريطون را كه اين مرد رفت كه شربت مرا بيارد ، و خادم در آمد و شربت زهر در دست گرفته پيش سقراط داشت . سقراط گرفت آن را و در كشيد .
11 ، 60 - چون اصحاب ديدند كه سقراط شربت مرگ را آشاميد نتوانستند حفظ خود نمود ، يك بار همه در گريه و تأسف در آمدند ، و آوازها بلند شد . سقراط متوجه ايشان شده ايشان را ملامت كرده نصيحت و وعظ فرمود گفت : ما زنان را به جهت اين از پيش خود دور كرديم كه مثل اين اعمال از ايشان سر مىزد . اصحاب به جهت شرم و اطاعت و فرمانبردارى با وجود [ 35 - ب ] سختى الم جدائى گريه « 51 » را نگاه داشتند ، و ضبط خود نمودند . سقراط شروع كرد درآمد شد به آهستگى و آرام .
11 ، 61 - بعد از آن گفت خادم را كه پاىهاى من بر من گرانى مىكند .
خادم گفت : به پشت بخواب . به پشت افتاد . خادم دست بر پاى او مىماليد ، و مىگفت آيا « 52 » در مىيابى كه دست من پاى ترا مىسايد ؟ سقراط گفت :
نه . گرفت « 53 » ساق او را و ساعت به ساعت مىپرسيد از يافت ، او مىگفت احساس نمىكنم . پس مرتبه مرتبه اعضاى او سرد مىشد تا آنكه رسيد
هامش
( 50 ) - د : بهترينى و .
( 51 ) - د : اصحاب با وجود سختى الم جدائى به جهت شرم ازو گريه .
( 52 ) - د : پايهاى او مىماليد و مىگفت كه .
( 53 ) - د : پس گرفت .