11 ، 45 - سقراط گفت : اى اقريطون اين شهر كه اين طور بليه بر من وارد شده وطن و شهر من است و شهر جنس منست و رسيد « 36 » درين شهر آنچه « 37 » مىبينى ، و كارى نكردهام كه مستحق اين كار شوم بلكه به جهت منع جور و ستم و طعن بر كردار بد و اهل بدى و از كفر ايشان به حضرت بارى سبحانه و پرستش بتها بود ، و اين با منست هر جا كه باشم من نمىگذارم نصرت و يارى حق و طعن باطل را و اهل بطلان را هر جا كه باشم . و اهل روميه نسبت به من دورتراند از شهر من از روى ترحم ، و هرگاه باعث كشته شدن من نصرت حق است ، و اين با منست هر جا كه روم پس در روميه نيز همچنين واقعه پيش خواهد آمد .
11 ، 46 - اقريطون گفت : تأمل كن در مادهء اولاد و عيال كه مبادا بر ايشان نيز اين امر واقع گردد .
11 ، 47 - سقراط گفت : در روميه نيز محتمل است كه اين امر بر سر ايشان [ 34 - ب ] بيايد ، و درين شهر شما سزاوارتريد به اينكه در مادهء اولاد و عيال من آنچه به من كرديد به ايشان بكنيد .
11 ، 48 - چون روز سيم شد ، آمدند شاگردان سقراط به طريق عادت .
بندىبانان در بندى خانه را گشادند ، و يازده قاضى در آمدند و ايستادند زمانى طويل ، بيرون رفتند از پيش سقراط . و بندىبان زنجير از پاى سقراط برداشت و بيرون رفت . شاگردان سقراط را در آورد .
11 ، 49 - چون ايشان سلام كردند و نشستند « 38 » ، سقراط از سرير به زير آمد ، و نشست « 39 » بر زمين ، و ساق پاى خود را واكرد ، و دستى بران كشيد « 40 » و گفت : چه شگفت است سياست الهى ، كه « 41 » اضداد به يكديگر مقروناند . به تحقيق كه نمىباشد لذتى الا آنكه المى را در پى دارد ،
هامش
( 36 ) - اساس و س : من است و رسيد .
( 37 ) - د : درين شهر به من آنچه .
( 38 ) - د : كردند بر سقراط و بنشستند .
( 39 ) - د : و بنشست .
( 40 ) - اساس و س : و دستى بر مىكشيد .
( 41 ) - د : چه خوش است سياست الهى زيرا كه .