آن ناحيت غلبه كرد ، و مأمون [ رجاء بن أبى ] « 1 » ضحّاك را بذو فرستاد ، تا امان نامهء او قبول كرد ، و با او بمرو به حضرت مأمون رسيد . مأمون چون با او [ عهد كرده بود ] ، بعهد وفا كرد ، و او را كرامى داشت . و محمّد [ بن ] جعفر ديباج همه اوقات پيش مأمون بود ، تا آنكاه كه بجرجان وفات يافت ، بوقتى كه مأمون بعراق متوجه شده بود ، در سنهء ثلث و مائتين « 2 » ، و مأمون بر او نماز كذارد ، و بجرجان او را دفن كرد . و عبيد اللّه بن حسن بن عبيد اللّه بن عبّاس بن علىّ بن أبى طالب ، و ديكر علويّة ، مأمونرا بذين سبب شكر كردند .
و روايتست كه :
[ مأمون مى ] « 3 » گفت : چه منع مىكند مرا كه فرزندان امير المؤمنين على بن أبى طالب را رعايت كنم ، و حرمت دارم ، و حال آنك آنجه من امروز بدست فرا كرفتهام ، حقّ ايشانست ، و دولت مىكذرد كه اين حقّ از ايشان بظلم ستدهام .
هامش
عليه خليفه انكار نموده ، و مىگويد كه پس از شكست أبو السرايا در عراق ، و تضعيف قدرت و نفوذ خلافت در حجاز ، و اخراج مأمورين دولتى از مكّه ، ناامنى و آشوب و هرج و مرج و دزدى در مكه شيوع پيدا كرد ، بزرگان بنى الحسن گرد او جمع شده ، و از او خواستند براى آرامش اوضاع شهر خلافت را بپذيرد ، و او را كه مرد بزرگسالى بود - پس از امتناع فراوان - به خلافت نصب كردند ، و مردم را به بيعت با او واداشتند . ليكن ابو الفرج اصفهانى در « مقاتل الطالبييّن » او را بر مذهب زيديّه دانسته كه قيام بر عليه حاكم ظالم را واجب مىدانستهاند ، از اين رو او در مكه بر عليه خليفه عباسى قيام نمود .
( 1 ) . در اصل : حائر و در « انوار المشعشعين : 2 / 226 » : جابر ، كه هر دو خطاست ، و صحيح آن رجاء ابن أبى الضحاك است ، نگاه كنيد به : ( تاريخ طبرى ، حوادث سال 200 ه ) ، او عموزاده فضل بن سهل بود ، كه بهمراه عيسى بن يزيد جلودى از سوى مأمون براى سركوب شورش مكّه به حجاز آمد ، و محمّد ديباج را به خلع از خلافت واداشت .
( 2 ) . سال 203 هجرى .
( 3 ) . افزوده از : « انوار المشعشعين : 2 / 227 » .