ريذويه - كه صاحب قلعهء بود - محاصرهء كرد ، و در به روى افراسياب در بست ، چنانچ افراسياب را در فتح آن هيچ حيلتى نماند ، و همچنين ريذويه را در برخيزانيدن افراسياب را از آنجا .
پس از مدّتى ريذويه بفرمود تا استرى شموس « 1 » را بياوردند ، و پوستهآى خشك كهنهء تنك برو آويختند ، و بشب در ميانهء لشكر افراسياب سربدادند ، چو دواب « 2 » و اسبان آوازهاى آن پوستهآى خشك كه بر زمين و ريك مىآمدند بشنيدند برميدند ، و لشكر افراسياب بترسيدند ، و كمان بردند كه از قلعه بريشان شبيخون كردهاند ، پس لشكر افراسياب شمشير را بكشيدند ، و يكديكر را مىكشتند ، تا بيشتر ايشان كشته شدند . پس افراسياب با جمعى اندك روى بهزيمت نهاد ، و ريذويه ازيشان خلاص يافت .
قلعهاى كه آن را . . . . « 3 » خوانند ، بنزديك روقان :
راوى كويد كه : آن را بهمن بن رستم بنا كرده است ، و آن قلعهء منيع و حصين و محكم است ، و هيچ كس بر فتح آن قادر نبوده است ، يكى از ملوك عجم مردى را با يك خروار جوز « 4 » بذين قلعهء فرستاد ، و فرمود تا اين جوز را بر ايشان عرضه كند ، و در وقت خريد و فروخت با ايشان حيلت كند ، باشد كه بر ايشان غالب كردد ، و آن قلعه بدست آورده شود .
مرد بر فرمودهء ملك با جوز روى بذين قلعه نهاد ، چون بذين قلعه رسيد مردم قلعه پيش او بازآمدند ، و با او خريد و فروخت مىكردند ، و جوز از او مىخريدند ، و با او درين باب مناظره مىكردند ، و آن مرد با ايشان مكاسى « 5 » و خردهنكرى مىكرد ، و ايشان زمان زمان
هامش
( 1 ) . شموس : صفت اسب و استر مىباشد ، به معناى توسن و چموش ، كه پشت ندهد و سركش باشد ، ( لغتنامه دهخدا : ماده شموس ) .
( 2 ) . دواب جمع دابة : چهارپايان .
( 3 ) . در تمام نسخهها : بياض .
( 4 ) . گردو .
( 5 ) . مكاس : كم كردن در ثمن ، و پايين آوردن قيمت . و گويند مكاس مغالبه بين خريدار و