سرود :
چو بر ما رود روزگارى دراز
نباشد درى بر رخ پير باز
دو داعى مرا سوى خود خواندهاند
به گوشم سرودند آهسته راز
دگر ناتوانم ز برخاستن
روم بر نشيب و شوم بر فراز
مصيبت بود در جهان زيستن
به فقر و مرض روزگارى دراز
زمانه خيانت كند بر همه
بگيرد نصيبش ز مردم به ناز
و عوف بن كنانهء كلبى سيصد سال زندگانى كرد و چون وفاتش فرا رسيد فرزندانش را گرد آورد و به آنها چنين وصيّت كرد : اى فرزندانم وصيّت مرا مراعات كنيد كه اگر چنين كنيد پس از من سادات قوم خود خواهيد بود :
خداى خود را پرهيزكار باشيد و اندوه مخوريد و خيانت نورزيد و درندگان را از بيشههايشان بيرون نكشانيد كه پشيمان خواهيد شد و با چشم پوشى از بديهاى مردم از آنها درگذريد تا سالم باشيد و صلاح يابيد و از ايشان درخواستى نكنيد و خود را از آنها جدا نسازيد و جز در برابر ظلم خاموش باشيد تا مورد -