و سيف بن وهب طائىّ دويست سال زندگانى كرد و چنين سرود :
شتابان به سوى اجل مىروم
مپندار در اين سخن كاذبم
جوان بودم و از كفم رفت زود
قدر غالب آمد مرا در ربود
چه بسيار دشمن فرو كوفتم
چه بسيار ياران كه بنواختم
كه اين خلق مغرور از حقّ يله
بيايند سوى خدا يكسره
و ارطاة بن دشهبهء مزنىّ يك صد و بيست سال زندگانى كرد و او را ابو الوليد مىگفتند ، عبد الملك بن مروان از او پرسيد : اى ارطاة از شعر تو چه باقى است ؟
گفت : اى امير المؤمنين ! من نمىنوشم و به طرب نمىآيم و خشمگين نمىشوم و شعر بر يكى از اين حالات پديد آيد ، با وجود اين مىگويم :
شب و روز گويا كه ما را خورد
بدانسان كه خاك آهن ريز را
چو بر نفس آدم بيايد اجل
به ناگه ببرّد همه چيز را
و دانم كه بر من بتازد اجل
به قلبم زند نيزهء تيز را
عبد الملك از استماع اين سخن بر خود لرزيد و گفت : اى ارطاة ! چه