« براى مردم رستاخيز به پا مىشد .
« ميراث از آن ديگران نيست « نه به خدا ، و صريح بايد گفت « تو ميان دوستانتان و كسانى كه « دشمنتان دارند ، نشانه اى . » گويد : پس از آن براى شعرى كه در اين معنى گفته بودم ده هزار درم بر سرم ريخت .
و هم از مروان بن ابى الجنوب آوردهاند كه وقتى متوكل به خلافت رسيد قصيده اى را كه ضمن آن ستايش ابى داود گفته بودم براى ابن ابى داود فرستادم ، در آخر قصيده دو بيت بود كه در آن از كار ابن زيات ياد كرده بودم كه چنين بود :
« به من گفتند كه زيات دستخوش مرگ شد « گفتم : خدا مرا فتح و نصرت داد « زيات با ناجوانمردى گودالى بكند « و از خيانت و ناجوانمردى در آن افتاد . » راوى گويد : وقتى قصيده به نزد ابن ابى داود رسيد به نزد متوكل از آن سخن آورد و آن دو بيت را خواند ، متوكل گفت : وى را احضار كند .
گفت : « در يمامه است » كه واثق به سبب دوستى با امير مؤمنان وى را به آنجا تبعيد كرده بود .
« گفت : « بياريدش » گفت : « قرضى دارد . » گفت : « چه مقدار ؟
گفت : « شش هزار دينار »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 6086
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦٠٨٦