سخن از بعضى كارهاى متوكل و روشهاى وى
از ابو السمط ، مروان بن ابى الجنوب ، آوردهاند كه گفته بود : « براى امير مؤمنان شعرى خواندم و ضمن آن از رافضيان سخن آوردم كه مرا ولايتدار بحرين و يمامه كرد ، و چهار خلعت پوشانيد ، در دار العامه . منتصر نيز مرا خلعت داد ، متوكل بگفت تا سه هزار دينار به من بدهند كه بر سرم ريختند و بگفت تا پسرش منتصر و سعد ايتاخى آن را براى من برچينند ، من به چيزى از آن دست نزدم ، آن را فراهم آوردند و من ببردم . »
( 231 راوى گويد : شعرى كه در بارهء وى گفته بود چنين بود :
« شاهى جعفر خليفه « مايهء سلامت دين و دنياست « ميراث محمد از آن شماست « و با عدالت شما مظلمه نابود مىشود .
« دختر رادكان اميد ميراث دارند « در صورتى كه از آن ، خرده چيزى حق ندارند .
« داماد ميراث بر نيست « و دختر ، امامت را به ميراث نمىبرد .
« آنها كه ميراث شما را براى خويشتن « دعوى كردهاند بجز ندامت ندارند « وراثت را صاحبانش گرفتند « پس ملامت شما براى چيست ؟ براى چيست ؟
« اگر حق شما به دو رسيده بود