گفتند : « دربارهء چى ؟ » گفت : « چنين مىبينم كه همراهان من هزيمت شدهاند ، بيم دارم از يارى من باز مانند و اميد ندارم كه باز گردند . آهنگ آن دارم كه پياده شوم و به خويشتن نبرد كنم ، تا خدا هر چه خواهد مقرر كند ، هر كس از شما مىخواهد برود ، برود . به خدا اينكه باقى بمانيد به نظر من بهتر از آن است كه در محنت بيفتيد و هلاك شويد . » گفتند : « در اين صورت با تو انصاف نكردهايم ، كه ما را از بندگى آزاد كرده اى
( 434 و از حقارت بر آورده اى ، آنگاه از پس ندارى توانگرمان كرده اى و ترا بدين حال واگذاريم ! ما پيش روى تو مىرويم و زير ركاب تو جان مىدهيم ، خدا از پى تو دنيا و زندگى را لعنت كند . » گويد : آنگاه پياده شدند و اسبان خويش را پى كردند و به ياران قريش حمله اى سخت بردند و بسيار كس از آنها را بكشتند و با سنگ سرهاشان را زخمدار كردند . يكى از ياران طاهر بنزد محمد بن يزيد رسيد و با نيزه ضربتى به او زد كه از پاى در آمد . آنگاه چندان ضربت شمشير و نيزه به او زدند كه كشته شد .
يكى از مردم بصره به رثاى محمد شعرى دارد به اين مضمون :
« هر كه از خرسندى به خواب خوش مىرود « من از بىخوابى به رنج درم « جوانمرد رشاد برفت و من از غم وى « دل و گوش خويش را از دست دادم « و ديدهام از كار بماند .
« به هنگام حادثه پناهگاه بود .
« كه ابر بهار و باران به دو سپرده بود .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 5490
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٤٩٠