موسى گويد : ناگهان وى را مقابل خويش ديديم ؟ گفتى از جانب عراق آمده بود و چون سپاهيان در او نگريستند گفتند : « فرستادگان امير مؤمنان . » و چون با ما در آميختند سلاح كشيدند . سردار و يارانش مرا بگرفتند و فرود آوردند و بند از من بر گرفتند و مرا ببردند تا پيش محمد رسيديم .
على بن جعد گويد : ابو جعفر به زبان سرداران خويش به محمد نامه مىنوشت كه وى را به قيام دعوت مىكردند و به دو خبر مىدادند كه با وى هستند ، محمد مىگفت :
« اگر تلاقى كنيم همه سرداران سوى ما آيند . » حارث بن اسحاق گويد : وقتى محمد مدينه را گرفت عثمان نوادهء زبير را عامل آنجا كرد . قضاى مدينه را نيز به عبد العزيز بن مطلب مخزومى سپرد . نگهبانى را به ابو القلمس ، عثمان بن عبيد الله ، داد كه نوادهء عمر بن خطاب بود . ديوان مقررىها را به عبد الله نوادهء مسور بن مخرمه داد . كس پيش محمد بن عبد العزيز فرستاد كه پنداشتم ما را يارى مىكنى و با ما خواهى بود .
گويد : محمد بن عبد العزيز پوزش خواست و گفت : « چنين مىكنم » ، آنگاه از وى رو نهان كرد و سوى مكه رفت .
عبد الحميد بن جعفر گويد : من سالار نگهبانان محمد بن عبد الله بودم تا وقتى كه مرا به طرفى فرستاد و نگهبانى را به زبيرى سپرد .
ازهر بن سعيد گويد : همه سران قوم پيرو محمد شدند بجز تنى چند كه ضحاك ابن عبد الله بن منذر و ابو سلمة بن عبيد الله هردوان حزامى ، و ابو سلمه نوادهء عمر بن - خطاب و حبيب بن ثابت زبيرى از آن جمله بودند .
كلثم دختر وهب گويد : وقتى محمد قيام كرد مردم مدينه كناره گرفتند .
عبد الوهاب زبيرى شوهر من جزو قيام كنندگان بود ، من به نزد اسماء دختر حسين بن - عبد الله عباسى نهان شدم .
گويد : عبد الوهاب چند شعر را كه گفته بود براى من نوشت ، من نيز اشعارى به دو
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4795
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٧٩٥