ويران كردند ، سوى وى رفتند و پايينش آوردند و در خانه مروان بداشتند . برادرش عباس بن عثمان را نيز با وى بداشتند .
گويد : محمد بن خالد و برادرزاده اش نذير بن يزيد و رزام به زندان بودند كه محمد آنها را در آورد و به نذير گفت كه مراقب رياح و ياران وى باشد .
عيسى به نقل از پدرش گويد : محمد ، رياح و برادرزاده اش و پسر مسلم بن عقبه را در خانه مروان بداشت .
خالد بن راشد گويد : رزام به نذير گفت : « رياح را به من واگذار كه ديدى مرا چگونه شكنجه مىكرد . » گفت : « تو دانى و او . » آنگاه بر خاست كه برود .
رياح گفت : « اى ابو قيس ، من با شما چنان مىكردم اما از آقايى شما خبر داشتم . » نذير به دو گفت : « آنچه در خور تو بود كردى ما نيز چنان مىكنيم كه در خور ماست . » گويد : آنگاه رزام او را بگرفت اما رياح همچنان تقاضا كرد تا از وى دست بداشت و گفت : « حقا كه به هنگام قدرت گرد نفر از بودى و به هنگام بليه فرومايه . » موسى بن سعيد جمحى گويد : رياح ، محمد بن مروان انصارى عوفى را بداشت و او در زندان به سپاس رياح شعرى گفت ، به اين مضمون :
« بزرگوار قيس ، حرمت را از ياد نبرد « و اينكه مردان به همديگر مىرسند « وقتى سعيد در را به صدا در آرد « چون جوجگان شتر مرغ سوى او رويم « يا همانند مورچگان كه به پاى كوتاه
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4793
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٧٩٣