« زندگى را گنجى مىبينم كه هر شب « چيزى از آن مىكاهد « و هر چه را كه ايام و روزگار بكاهد « عاقبت نابود شود « به دينم قسم كه مرگ كسى را وا نمىگذارد « چونان ريسمانى است دراز « كه نهايت آن را گرفتهاند . » و شعر ديگر او به اين مضمون :
« هر كداممان به ديگرى توانست پرداخت « اگر چيزى كه از دست رفت باز مىگشت « هر چه با چيز ديگرى باشد « روزگار كه كارش پراكنده كردنست « آن را پراكنده مىكند »
و هم گفتار لبيد كه شعرى است بدين مضمون :
« چرا نمىپرسيد كه هدف مرد چيست ؟
« يا مرگ است كه درآيد ، يا ضلالت است و بطالت « بدانيد كه همه چيز جز خدا بيهوده است « و هر نعمتى به ناچار زوال مىپذيرد « كسان نمىدانند كه تقدير كارشان چيست « هر كه صاحب خرد است به خدا راغب است » و گفتار نابغهء جعدى كه شعرى است بدين مضمون :
« روزگارى دراز با جوانى و جوانان « سرو كار داشته ام
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3498
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٤٩٨