« با سلامت قرينى شكايت ميار « كه توانگرى به سلامت تن است « چنان پندار كه پيشوا شدى « مگر با بيمارى از رفاه دنيا « سود توانى برد ؟ » وى به شعر غلام بنى حسحاس تمثل مىكرد به اين مضمون :
« زارى مكن كه روزگار به يك حال نماند « و ياران و مؤتلفان را پراكنده كند . » دبير مهدى ، ابو عبيد الله بود ، ابان بن صدقه ديوان رسايل وى را به عهده داشت . محمد بن حميد كاتب عهده دار ديوان سپاه بود . يعقوب بن داود را نيز به وزارت و كار خويش گماشته بود . وى را شعرى هست به اين مضمون :
« شگفتا از دگرگونى كارها « كه خواه و ناخواه رخ مىدهد « مردان ، بازيچهء روزگارند « كه حوادث روزگار پيوسته است . » پسر وى ، عبد الله بن يعقوب شعرى دارد به اين مضمون ( وى را دو پسر بود به نام محمد و يعقوب كه هردوان شاعران شيرين سخن بودند ) گويد :
« تندخويى و عشق مرا ، پيرى ببرد « و ديدگانم را اشكآلوده كرد
« كوشيدم مگر او را از خاطر ببرم « اما ميسر نشد « چيزى را كه روزگار رنگ زده بود « رنگ كردم اما رنگ من دوام نيافت
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3496
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٤٩٦