سخن راست مىگويى ناموس اكبر آمده است ( و مقصودش از ناموس ، جبريل بود ) همان ناموس كه سوى موسى آمده بود ، و او پيمبر اين امت است ، به او بگوى پايمردى كند . » خديجه پيش پيمبر صلى الله عليه و سلم آمد و سخنان ورقه را با وى بگفت و غم وى سبك شد .
و چون اقامت حرا را به سر برد سوى كعبه رفت و طواف برد و ورقه او را بديد و گفت : « برادر زاده آنچه را ديده اى و شنيده اى با من بگوى . » و پيمبر صلى الله عليه و سلم حكايت خويش با وى بگفت .
ورقه گفت : « به خدايى كه جان من به فرمان اوست تو پيمبر اين امتى و ناموس اكبر كه سوى موسى آمده بود سوى تو آمده است ، ترا تكذيب كنند و آزار كنند و از ديار خويش بيرون كنند و با تو جنگ كنند و اگر من زنده باشم خدا را يارى مىكنم » « آنگاه سر پيش آورد و پيشانى پيمبر را ببوسيد . » پس از آن پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم به خانهء خويش رفت و از گفتار ورقه ثباتش بيفزود و غمش برفت .
گويند : از جمله سخنها كه خديجه در افزودن ثبات پيمبر گفت اين بود كه اى پسر عم توانى كه وقتى جبريل آيد با من بگويى ؟
پيمبر گفت : « آرى . » و چون جبريل بيامد ، پيمبر به خديجه گفت : « اينك جبريل آمد » خديجه گفت :
« برخيز و بر ران چپ من بنشين . » و پيمبر برخاست و بر ران خديجه نشست .
و خديجه گفت : « او را مىبينى ؟ » پيمبر گفت : « آرى » خديجه گفت : « بيا و بر ران راست من بنشين . »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 850
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٨٥٠