و چاق شديم و چون به مدينه آمديم و قصه را با پيمبر بگفتم او صلى الله عليه و سلم گفت : « روزىاى را كه خدا براى شما ميفرستد بخوريد ، چيزى از آن همراه داريد ؟ . » و ما چيزى همراه داشتيم و نزد پيمبر فرستادند و از آن بخورد .
واقدى گويد : اين غزوه را خبط از آن گفتند كه در اثناى آن خبط يعنى برگ درخت خورده بودند و دهانشان همانند شتر علفخوار شده بود .
گويد : و هم در شعبان اين سال پيمبر گروهى را به سفر جنگى فرستاد و سالار آن ابو قتاده بود .
عبد الله بن ابى حدرد اسلمى گويد : زنى از قوم خويش گرفتم و دويست درم مهر او كردم و پيش پيمبر رفتم كه در كار زن گرفتن خويش از او كمك گيرم . گفت :
« چقدر مهر كرده اى ؟ . » گفتم : « دويست درم . » گفت : « سبحان الله ، اگر درهمها را از كف دره مىگرفتيد ، بيش از اين نمىكرديد . به خدا چيزى ندارم كه به تو دهم . » گويد : چند روز بعد يكى از بنى جشم بن معاويه به نام رفاعة بن قيس يا قيس بن رفاعه با گروهى بسيار از قوم جشم بيامد و در بيشه فرود آمد و مىخواست طايفهء قيس را نيز براى جنگ پيمبر فراهم آرد .
گويد : و او در طايفهء جشم نام آور و بزرگ بود . و پيمبر مرا با دو تن از مسلمانان خواست و گفت : « سوى اين مرد رويد و او را سوى من آريد يا خبرى از او بياريد . » و شترى لاغر به ما داد و كه يكى از ما بر آن نشست و از ضعف برخاستن نتوانست و كسان از پشت كمك كردند تا به زحمت برخاست و پيمبر گفت : « نوبت به نوبت سوار شويد . » گويد : برفتيم و شمشير و تير همراه داشتيم و نزديك غروب به عشيشيه رسيديم و من در گوشه اى كمين كردم و به دو رفيقم گفتم كه در گوشهء ديگر كمين كنند و به آنها
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1166
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١١٦٦