دارد تازيانه اش بزنيم تا بميرد يا سنگسارش كنيم تا بميرد . » ابو جعفر گويد : و من در اين شك دارم .
و قارون به موسى گفت : « و گرچه تو باشى . » گفت : « و گرچه من باشم . » گفت : « بنى اسرائيل پندارند كه با فلان روسپى زنا كرده اى » .
گفت : « او را بياريد اگر چنين گفت درست باشد » .
و چون بيامد موسى به دو گفت : « فلانى ! » گفت : « بله » .
گفت : « من با تو چنان كردهام كه اينان مىگويند » گفت : « نه ، دروغ گفتهاند اما براى من مزدى مقرر داشتهاند كه تو را متهم كنم . » و موسى در ميان قوم به سجده افتاد و خدا عز و جل وحى كرد كه هر چه خواهى به زمين فرمان بده .
و موسى گفت : « اى زمين اينان را بگير » . و زمين پاهايشان را بگرفت .
آنگاه گفت : « اى زمين بگيرشان » و زمين تا رانهايشان را بگرفت آنگاه گفت : « اى زمين بگيرشان و زمين تا گردنهايشان را بگرفت
و آنها تضرع آغاز كردند و ميگفتند : « اى موسى ! اى موسى . » و باز گفت : « اى زمين بگيرشان » و زمين آنها را فرو برد .
و خدا به موسى وحى كرد كه بندگان من به تو گويند اى موسى اى موسى و تو رحمشان نكنى اگر مرا خوانده بودند اجابتشان كرده بودم .
گويد : و اينكه خداى فرمود : « و با زينت خويش به قوم در آمد » چنان بود كه بر اسبان اشقر بودند كه زينهاى ارغوانى داشت و لباسهايشان با حنا رنگ شده بود و آنها كه زندگانى دنيا خواستند گفتند : « * ( يا لَيْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِيَ قارُونُ إِنَّه لَذُو حَظٍّ ) *
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 359
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٥٩