گويد : و قارون يك روسپى را بخواست و مزدى براى او نهاد كه موسى را به زنا متهم كند .
و روزى كه بنى اسرائيل اجتماع كرده بودند قارون بيامد و گفت : « اى موسى سزاى كسى كه دزدى كند چيست ؟ » گفت : « دستش بريده شود . » گفت : « و اگر چه تو باشى . » گفت : « اگر چه من باشم . » گفت : « سزاى كسى كه زنا كند چيست ؟ » گفت : « سنگسار شود . » گفت : « و گرچه تو باشى » .
گفت : « و اگر چه من باشم . »
گفت : « تو زنا كرده اى . » گفت : « واى بر تو با كى ؟ » گفت : « با فلانى . » و موسى او را بخواست و گفت : « ترا به آن كه تورات فرستاده قسم مىدهم آيا گفتهء قارون راست است ؟ » و زن گفت : « اكنون كه قسم دادى به بىگناهى تو شهادت مىدهم و تو پيغمبر خدايى ، ولى دشمن خدا ، قارون مزدى براى من نهاد كه تهمت بر تو نهم » .
و موسى به سجده رفت و خدا عز و جل وحى كرد كه سر بردار كه به زمين فرمان دادم تا مطيع تو باشد .
و موسى گفت : « زمين بگيرشان » و زمين تارانهايشان را بگرفت و قارون گفت : « اى موسى ! »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 361
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٦١