فرمود . ديگر روز ابراهيم سپاه تعبيه كرد و سفيان [ بن يزيد بن مغفل ] الازدى بر ميمنه كرد ، و على بن مالك الجشمى بر ميسره كرد ، و خود به قلب اندر بيستاد ، و رايت برادر را داد ، احمد بن مالك را . و ميان اين لشكرگاه و آن لشكرگاه تلى ، چنان كه يك ديگر را [ نديدندى ] . ابراهيم خبر نداشت كه سپاه شام حرب همى كنند يا نى .
پس مردى را ، نامش عبد الله بن زهير سلولى [ در هر دو نسخه غلط آمده ] بفرستاد و گفت : از اين تل از آن سوى رو و مرا خبر كن كه ايشان همى چه كنند ؟ اين مرد را با مدد گفت كه همى برنشيند ( ؟ ) و سوارى از ميان ايشان بيرون آمد و گفت : يا شيعهء ابى تراب و شيعهء المختار الكذّاب ، شما با ما حرب كنيد بى آنكه شما را امام است ، و ندانيد كه همى چه خواهيد ؟
من گفتم : ما از شما آن خواهيم كه پسر زياد عليه اللَّعنه به ما دهيد تا بكشيم بدل خون حسين . اگر چه خون وى صد هزار بدل يك قطره خون حسين رضى الله عنه نباشد .
آنگاه ما و شما گرد آييم ، هر كه را به حكم خداى تعالى اين امامت واجب كند او را بدهيم .
گفتند : شما عراقيان بى وفا باشيد ، يك راه كرديم اين حكمين بر على . چون حكم كرديم ، نپسنديد [ يد ] و غدر كرديد ، و آن حكم كه شما كرديد نه آن حكم بود كه ما بر آن رضا داده بوديم . و هر چند گفتند : تو كيستى ؟ من نگفتم و پاسخ ندادم .
پس هر دو سپاه برابر شدند و پسر زياد سپاه خود را تعبيه كرد . بر ميمنه حصين بن نمير [ السكونى ] را كرد ، و بر [ 322 a ] ميسره عمير بن الحباب را ، آنكه شب اندر سوى ابراهيم آمده بود . پس چون حمله كردند ، ميمنه بر ميسرهء ابراهيم حمله كردند ، و بر ميسره على بن مالك بود .
حصين على بن مالك [ جشمى ] را [ بكشت ] . پس چون على بيفتاد ، بر ميسرهء ابراهيم هزيمت شد . و ابراهيم رايت ميسره ، عبد الله بن ورقا را داده بود ، بفرمود كه پيش هزيمتيان اندر شو و ايشان را باز گردان . و ابراهيم خود بر سر تلى ايستاده بود . سر برهنه كرد و گفت : يا جوانمردان ! كجا رويد ؟ از اينجا تا كوفه هزيمت كه تواند شدن ؟ ! همه مان را بكشند . باز گرديد ! مردمان بازگشتند با رايت ميسره . پس ابراهيم بفرمود به ميمنهء خويش كه بر ميسرهء شام حمله كنيد به اميد آنكه عمير بن الحباب به شب آمده بود و بيعت كرده بودند ، مگر بتنها راند يا به هزيمت شود .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 1558
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٥٥٨