* ( لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّه وَآياتِه وَرَسُولِه كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ . 9 : 65 ) * بگوى ايشان را كه شما بازى كرديد كه بر خداى و پيغمبرش فسوس كرديد .
پس چون پيغمبر عليه السّلام به تبوك رسيد ، شهرى بود آن تبوك بزرگ ، و آنجا ترسا آن بودند . پيغمبر چنان دانست كه از روم آنجا سپاه آمده است ، و كس نيامده بود هنوز . و مهتر تبوك يحنّة بن رؤبه بود و خواستهء بسيار داشت و اشتران بسيار ، بيامد و با پيغمبر صلح كرد و جزيت پذيرفت . و پيغمبر عليه السلام هر كسى را صلح نامه نبشت و با ايشان صلح بكرد . و از آنجا پيشتر حصارى بود بر يك فرسنگى استوار ، آن را دومه خواندندى . و آنجا ملكى بود از عرب از بنى كنده و هم ترسا بود و نام آن ملك اكيدر بن عبد الملك بود . پيغمبر عليه السّلام خالد بن الوليد را آنجا فرستاد با لختى سپاه به تاختن ، و گفت او را به شكاريابى كه وى شكار دوست است . پس خالد بشد و به در حصار او فراز آمد . و شب ماهتاب بود و او اندر حصار بود و در حصار بسته ، و او بر بام حصار بود . پس خالد بر گرد حصار همى گشت تا مگر چيزى بتواند كردن چيز نتوانست كردن . از پس حصار پنهان شد . آهوان و نخچيران بر در حصار بگذشتند و او بيدار شد و بفرمود تا اشتر را زين كردند . و خود بر نشست با سه تن از اهل بيت و قبايى اندر پوشيده بود كه هرگز آن مردمان چنان قبا نديده بودند . پس از حصار بيرون آمد و هم به شب به شكار رفت . خالد او را بگرفت و سوى پيغمبر آورد . و مردمان بدان قباى اندر همى نگريدند كه هرگز چنان نديده بودند . پس پيغمبر با او صلح كرد و او جزيت بپذيرفت و باز جاى خويش شد .
و پيغمبر با كس حرب نكرد . پس چون به منزل نخستين باز آمد ، آبى بود اندك مايه چنان كه يك تن يا دو تن را بس بودى و از بن كوهى بيرون همى آمد . پيغمبر عليه السّلام به راه اندر گفتا هر كه به منزل رسد آن آب را نجنباند تا من [ 213 b ] آيم .
منافقان به شتاب برفتند و از آن آب برگرفتند و بر سر چشمه چيز نماند . چون پيغمبر فراز رسيد ، آب نيافت . دانست كه منافقان آمده اند و آب بر گرفته . لعنت كرد و فرود آمد و دست بر چشمه نهاد . از بركت دست پيغمبر چندان آب بيرون آمد از
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 287
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٨٧