مىباشد و دستكم در تحت يكى از مفاهيم عام ، مانند : شيئى ، موجود ، و غيره داخل خواهد بود و اما عكس اين مطلب درست نيست ، چه اينكه انسان به معنى دوم جزئى است و نه به معنى اول .
كلى نيز به دو معنى آمده است : 1 - حقيقى ، و آن عبارت است از مفهومى كه فرض صدقش بر افراد زياد ممتنع نباشد هرچند در خارج حتى يك فرد هم نداشته باشد .
2 - اضافى - و آن عبارت است از مفهومى كلى كه در خارج داراى افراد بوده يعنى كليت آن را باضافه و در رابطه با افراد خارجيش لحاظ كنند
2 - در علوم عقلى استدلالى « 1 » به جزئى اعتنا نمىشود ، زيرا غرض از اين گونه علوم ، استدلال نمودن است و بوسيله جزئى ، نميتوان بر چيزى استدلال نمود ، چنان كه با چيز ديگر هم نميتوان بر جزئى استدلال نمود . و از اينرو گفتهاند : جزئى نه وسيله اكتساب چيزى قرار مىگيرد و نه خود مورد اكتساب واقع مىشود « 2 » ، زيرا هر جزئى داراى عوارض و مشخصات خاصى است كه به كمك آنها از چيزهاى ديگر ممتاز و مباين مىشود و نمىشود با يك مباين و ناهمگونى بر مباين و ناهمگون ديگر ، استدلال نمود .
پس جزئى را از راه استدلال « 3 » نمىشود شناخت بهمانگونه كه وسيله شناخت چيزهاى ديگر نيز نمىشود .
* * * 3 - در كيفيت تحصيل و به دست آوردن كلى « 4 » طريق تحصيل كلى عبارت است از نگرش و دقت در جزئيات ، مثلا نخست احمد را مينگرى و حيوانيت و نطق را - معنى انسان - در او مىيابى . و بعد به على و حسن و . . . نيز
هامش
( 1 ) - برعكس علوم غير عقلى مانند تاريخ و جغرافيا و . . .
( 2 ) - الجزئى لا يكون كاسبا و لا مكتسبا .
( 3 ) - و تنها از راه حس مىتوان جزئيات را شناخت .
( 4 ) - فايده مفاهيم كلى ، سهولت تحقيق و انديشه است ، چه اينكه در جزئيات با تعداد بسيارشان اين كار عملى نيست ولى زيانى هم دارد ، زيان آنها اين است كه ذهن آدمى را از جزئيات منصرف مىكنند ، بنابراين بايد در ميان آن دو تعادل را حفظ كرد ، چنان كه اساس منطق مورد اعتقاد ما بر اين است .