2 - اينكه بين آنها چنان تناسبى حاكم باشد كه هر كدام از آنها بر تمام افراد كلى ديگر صدق كند ، در اين صورت نسبت بين آنها " تساوى " خواهد بود . مانند : انسان و ناطق .
3 - و اما اگر نسبت بين آنها بگونهاى است كه يكى از آنها بر تمام افراد ديگرى صدق مىكند و لكن كلى ديگر تنها بر بعضى از افراد كلى اول صدق مىكند . در اين هنگام نسبت ميان آنها " اعم و اخص مطلق " است مانند " انسان و حيوان " .
4 - و اما اگر هيچكدام از آنها بر تمام افراد ديگرى صدق نميكند و هر يك تنها بر بعضى از افراد كلى ديگر صدق مىكند - در چنين صورتى نسبت ميان آنها " اعم و اخص من وجه " مىباشد . مانند دو كلى انسان و سفيد .
* * * علامت تساوى دو موجبه كليه است مانند هر انسانى ناطق است و هر ناطقى انسان .
و علامت تباين دو سالبه كليه است مانند هيچ انسانى گاو نيست و هيچ گاوى انسان نيست .
و علامت اعم و اخص مطلق ، يك موجبه كليه است و يك سالبه جزئيه مثل : هر انسانى حيوان است و بعضى از حيوانات انسان نيستند .
و اما علامت اعم و اخص من وجه ، يك موجبه جزئيه است و دو سالبهء جزئيه . مثال : بعضى از انسانها سفيدند و بعضى از آنها سفيد نيستند و بعضى از سفيدها انسان نيستند .
" نسبت بين نقيض دو كلى "
هر دو كلى كه بين آنها نسبت تساوى برقرار باشد ، بين نقيض آنها نيز همين نسبت برقرار است . بنابراين بايد بين لا انسان و لا ناطق كه نقيض انسان و ناطق هستند ، نسبت تساوى موجود باشد . زيرا در غير اين صورت محال لازم مىآيد . توضيح اينكه اگر لا انسان بر موردى صدق كند ، بناچار