عباس ( ع ) فرمود : " دستت بريده باد ! چه أمان زشت وپليدى براي ما آورده اى ؟
اى دشمن خدا ! آيا مىگويى دست از يارى برادر خود ، حسين ، فرزند فاطمه برداريم
وأطاعت يزيد وفرزندان فرومايگان را به عهده بگيريم ؟ ! "
شمر ، غضبناك به سوى سپاه خود بازگشت .
چون حسين ( ع ) ديد كه سپاه ابن زياد در شروع جنگ ، بسيار عجله وشتاب
دارند وموعظه ونصيحت وهر عمل مفيد در آنان اثر نمىكند ، به برادرش عباس ( ع )
فرمود : " اگر مىتوانى ، اين سپاه را از جنگ در امروز منصرف كن كه امشب را به نماز
بپردازيم ، زيرا خدا مىداند كه من نماز خواندن وتلاوت قرآن أو را دوست دارم . "
راوي مىگويد : عباس ( ع ) آمد واز آنان درخواست تأخير نمود . عمر بن سعد
سكوت كرد وگويا مايل نبود كه در جنگ تأخيرى رخ دهد .
عمرو بن حجاج زبيدى گفت : " به خدا قسم اگر درخواست كنندگان ، از ترك
وديلم بودند وچنين درخواستى داشتند ، ما قبول مىكرديم ، چگونه نپذيريم وحال آن كه
ايشان آل محمد ( ص ) هستند ؟ "
پس از آن قبول كردند وجنگ را يك روز به تأخير انداختند .
راوي مىگويد : حسين ( ع ) روى زمين نشست . خواب أو را در ربود وپس از
لحظه اى بيدار شد وبه زينب ( س ) فرمود :
" خواهر جان ! اينك جدم رسول خدا وپدرم على ومادرم فاطمه وبرادرم حسن
( عليهم السلام ) را در خواب ديدم . به من گفتند : اى حسين ! فردا نزد ما مىآيى . "
زينب ( س ) از شنيدن اين سخن سيلى به صورت خود زد وصدا به گريه بلند كرد .
حسين ( ع ) فرمود : " آهسته باش وكارى نكن كه اين مردم ما را شماتت كنند . "
آخرين شب
شب فرا رسيد . حسين ( ع ) أصحاب خود را جمع نمود وحمد وثناى خدا را بجا
آورد وسپس رو به آنان كرد وفرمود :