( 2 ) . كبى يا كپى - ميمون ؛
II , Vullers
، 794 ؛
Platts
، 811 .
( 3 ) . نسخهء فارسى : كر ، بايد خواند گر - مترادف فارسى « جرب » عربى ،
II , Vullers
، 956 .
879 . كبد 1
- جگر
جگر 2 را به لغت تازى كبد گويند به كسره « كاف » و سكون « باء » ؛ به لغت رومى هيفوطس 3 گويند ، به سريانى كبدا 4 گويند ، به هندى كاليجه و كليجه 5 گويند و پارسيان جگر 6 گويند .
( 1 ) . يا كبد (
Lane
، 2584 ) . قس . سراپيون ، 66 ؛ ابن سينا ، 372 .
( 2 ) . جگر .
( 3 ) . نسخهء فارسى : سيقوطن ، بايد خواند هيفوطس يونانى .
( 4 ) . كبدا .
( 5 ) . كاليجه و كليجه ، قس .
Platts
، 845 .
( 6 ) . نك . يادداشت 2 .
880 . كبريت 1
- گوگرد
ليث گويد : كبريت چشمه روان است ، چون آب او منجمد شود [ به گوگرد بدل گردد و ] 2 لون او متغير شود ؛ در بعضى مواضع سپيد باشد ، در بعضى مواضع زرد بود و بعضى از او تيره رنگ باشد .
چنين گويند كه آنچه او را كبريت احمر 3 گويند [ ماده ] معدنى است چنانكه جوهر زر ، نقره و مس . او در معدن خود سيلان نكند و معدن او از پس بلاد تبت است در وادى كه او را به « وادى نمل » تعريف كنند ، و او آن وادى است كه سليمان ، عليه السلام ، بر وى بگذشت و قصّه « وادى نمل » در قرآن مذكور است 4 .
رؤبه در شعر خود ذكر [ گوگرد ] كرده و گفته است :
آيا دفاع كند از من همپيمان نيرومند * يا سيم يا زر - كبريت ؟ 5
گفتهاند كبريت ، « زر سرخ » را گويند در اين موضع .
كبريت را به لغت پارسى گوگرد 6 گويند ، به سريانى كبريتا 7 گويند و به هندى طورى 8 گويند . گفتهاند به لغت هندى او را قندق 9 هم گويند .
آنچه را از او به بلخ نسبت كنند به لون زرد باشد و كبريت پارسى به لون سپيد بود .
محمد زكريا گفته است : « كبريت احمر » در افواه مذكور است اما حقيقتى ندارد و او را