تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢

643 . صفراعون

الحاوى : اين نام پرنده‌اى به زبان فرنگى 2 است . ( 1 ) . طبق
I , Dozy
( 836 ) اين
orfrais
( عقاب دريايى ) است و آن از يونانى است كه در زبان لاتين به صورت
ossifragos
درآمده است . فرهنگ لاتين به روسى ، 621 :
Ossifragus - Falco Ossifragus L .
« صفراغون » در فرهنگ‌هاى فارسى از « صفراگون » عربى - فارسى « زردرنگ » مىآيد ؛
II , Vullers
، 515 . در ابن سينا ، 606 به صورت صفرعون آمده و بدون تعريف گذاشته شده است . در نسخهء فارسى حذف شده است . ( 2 ) . الافرنجية . اين عنوان به تمامى در حاشيهء نسخهء الف نوشته شده است .

644 . صقر 1

[ اين ] « دبس » ، « عسل التمر » [ « عسل خرما » ] و « دوشاب » است . مؤلّف المشاهير : ربّ - دبس است و صقر - دوشاب 2 . ( 1 ) . يا سقر ، نك . شمارهء 411 ، يادداشت 5 ؛ لسان العرب ،
IV
، 466 . ( 2 ) . دبس و ربّ شيره غليظ خرما يا انگور است ( از راه پختن ) كه به عسل مىماند و به همين جهت آن را « عسل التمر » نيز مىنامند . دوشاب و صقر افشرهء نپختهء اين ميوه‌هاست . نسخهء فارسى ديگر معناهاى واژه « صقر » را مىآورد و در پايان راه تهيهء صقر را از خرما شرح مىدهد .

645 . صمغ

1 اوريباسيوس : اين به رومى قومّى 2 است . بشر : به فارسى كوج 3 و به سندى شير 4 است . بهترين [ صمغ ] - عربى ، شفاف و پاك از چوب است . اين صمغ امّ غيلان است . صمغ زردآلو ، آلو و هلو به زبان [ مردم ] نسا - زنج 5 ، به [ گويش ] ترمذى - شلم 6 ، به بخارى - غاوربنه [ ؟ ] 7 ، به [ زبان ] هندى - جير 8 ناميده مىشود . الخليل : لثى 9 مايعى است كه از تنهء درخت جارى و سفت مىشود . رازى : صمغ [ عربى ] تكه‌هاى سفيد و زرد درخشان است كه بر اثر كوبيدن ريزريز مىشود و خوشبوست . صرب 10 صمغ سرخ است . ابو حنيفه : صمغ‌ها ، علك‌ها 11 ، من‌ها 12 و لثى مايعات [ خودبه‌خود ] تراوش شده از درختان‌اند و [ به زور ] از آنها خارج نمىشوند . من‌ها به صمغ مىمانند جز اينكه شيرين‌اند و چون خشك شوند ، مانند قند مىشوند . لثى آن چيزى است كه مانند عسل جارى
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى ) — صفحة 682 | أبو ريحان البيروني / باقر مظفرزاده