62 . اصف 1
- كبر
بيشتر به نام كبر مشهور است . مىگويند كه اين اصف و لصف 2 است .
ابو حنيفه مىگويد : شفلّح 3 ميوه لصف و اين - كبر است . مىگويند كه [ شفلح ] ميوهء بازشدهء [ كبر ] است .
الفرّاء دربارهء لصف مىگويد كه اين چيزى شبيه خيار است كه از ريشههاى كبر بيرون مىزند 4 . ديگران مىگويند كه لصف گياه اصف است و اين تعبيرى مندرآوردى است .
[ كبر ] به رومى بلناس 5 ، نيز ايفلوفوس 6 [ ناميده مىشود ] . جالينوس و اوريباسيوس آن را [ به نام ] قافّارس 7 ذكر مىكنند . آن را به سريانى دهنون دوذى 8 و به فارسى كبر مىگويند .
الفزارى مىگويد : [ كبر ] به سندى و هندى قريرى 9 ناميده مىشود .
ديوسكوريد مىگويد : [ كبر ] در بيابانها ، جزيرهها و زمينهاى مرطوب متروك و ويرانهها مىرويد . ريشهاش چوبى است 10 ، [ شاخهها ] بىنظم [ قرار مىگيرند ] ، تيغهايى شبيه خارهاى عوسج 11 دارند و روى زمين گستردهاند . برگهايش به برگهاى زيتون مىماند ، هنگامى كه بزرگ شدند سفيد مىشوند . هنگامى كه گلها مىريزند ، اصف از آنها پديد مىآيد و آن همانند ميوهء بلوط ريز ، كشيده است . هنگامى كه [ اصف ] مىرسد ، باز مىشود و تخمهاى ريز سرخ رنگ از آن خارج مىشود .
المنصور 12 ، عمارة بن حمزه را در تركيب هيئتى به نزد امپراتور [ بيزانس ] فرستاد .
[ عمارة ] مىگويد : « روزى با او نهار مىخوردم ، كوزهء كوچك سر به مهرى را خواست ، فرمود تا چيزى را از آن درآورند ، در پيالهاى 13 نهادند و آن را پيش من گذاشت . من چشيدم ، ترشى كبر 14 بود و لبخند زدم . [ امپراتور ] از من پرسيد و من گفتم : « از اين در نزد ما بسيار است » . او گفت : « در اين صورت سرزمين شما ويرانه است ، زيرا اين فقط در ويرانهها مىرويد و به همين جهت در نزد ما كمياب است » .
پولس دربارهء جانشين [ كبر ] مىگويد كه ريشه خرنوب ، مورد و گز [ براى آن است ] .
دربارهء [ كبر ] كه در ناحيهء درياى قلزم مىرويد ، گفته شده است كه بر اثر آن ، تاول در دهان پديد مىآيد و لثه را چنان مىخورد كه دندانها لخت مىشوند .
ابو الخير در الاغذيه شاخههاى « مورد تيز » را ذكر مىكند و سپس دربارهء آنها مىگويد :
« فكر مىكنم كه اين - كبر باشد » .
( 1 ) .
Capparis spinosa L
؛ ميمون ، 197 ؛ عيسى ، 13 38 .
( 2 ) . اللصف مترادف نام الاصف است . قس . ابو حنيفه ، 23 ؛ لسان العرب ،
IX
، 6 ، 315 .