همين جهت در حواشى [ كتابها ] در ميان شرح و توضيح [ اسقورديون ] ، كرّاث الكرم 5 ديده مىشود .
رازى و ارّجانى [ دربارهء اسقورديون ] مىگويند : به سير وحشى مىماند اما كوچكتر از آن است ، گل و برگ و ساقهاش به رنگ سفيد است .
رازى در الحاوى مىگويد كه سقارداياس 6 « سير ترهاى » است 7 و بريدگى كنار [ برگها ] مؤيد آن است .
نامهاى رومى به حرف سين ختم مىشوند و گاهى همان [ واژهها ] به نون ختم مىشوند . اين دو [ حرف ] بنا به دستور زبان آنها ريشهاى نيستند بلكه حرفهاى اضافىاند . 8
جالينوس مىگويد : نام اين سير سقرديوسون 9 است و اين - « سير ترهاى » است زيرا نيروى آن تركيبى است از [ نيروى ] هر دو [ گياه ] .
گمان مىكنم كه چنين درآميختگى از آنجا ناشى مىشود كه بيخ آن به سير مىماند و برگ به تره .
جالينوس [ به نقل ] از برخى پزشكان حكايت مىكند كه در يكى از جنگها ، كشتهها در جايى افتادند كه [ اسقورديون ] روييده بود . آن [ جسدهايى ] كه با اين [ گياه ] تماس پيدا كردند محفوظ ماندند و نپوسيدند ، در صورتى كه تماس نيافتهها پوسيدند . به ويژه بخشى از بدن كه مستقيما با آن تماس داشت [ به خوبى محفوظ مانده بود ] .
دربارهء « سير وحشى » گفته شده است كه آن « سيرمار » 10 ناميده مىشود . تصور مىكنم كه علت آن ، اشتراك واژهء « جانّ » براى نشان دادن هم ديو [ شيطان ] و هم مار [ حيّة ] باشد . مردم « پياز افعى » 11 را « ديوسير » 12 مىنامند . اين « سير وحشى » است ، برگهايش به برگهاى سوسن مىماند .
ابن ماسويه دربارهء جانشين « سير وحشى » مىگويد كه براى آن يك و نيم برابر [ مقدار ] سير نر است و اگر پيدا نشود از حيصل 13 [ مىگيرند ] .
تصور مىكنم كه [ در اينجا بايد ] عنصل [ باشد ] زيرا [ حيصل ] هيچ ارتباطى با اين ندارد .
( 1 ) . يونانى ، ديوسكوريد ،
III
، 106 -
Teucrium scordium L .
؛ سراپيون ، 111 ؛ ميمون ، 282 ؛ عيسى ، 13 179 .
( 2 ) . الثوم البرى . اننكوف ( 351 ) بين ديگر نامهاى روسى اين گياه « سير وحشى » را نيز مىآورد .