چيزى براى شما گذاشته ؟ گفتم : نه ! كيسهاى كه هزار دهم در آن بود به من داد و گفت نيكو محافظت كن و با آن به كسب معاش برخيز ، من خوشحال شده ، نزد مادرم رفتم ، و او را به اين مسئله خبر دادم ، در پايان آن روز نزد يكى از دوستان پدرم رفتم كه براى من كسى مهيّا كند ، او برايم سرمايهاى از جامههاى سابرى خريد ، در مغازهاى نشستم ، و مشغول كسب شدم حق تعالى مرا از آن كسب خير بسيارى نصيب فرمود ، وقت حج رسيد ، به قلبم افتاد به حج روم ، نزد مادر رفته و او را به حجّرفتنم خبر كردم ، مادر گفت هزار دهم آن مرد را بازگردان ، پول آن مرد را تهيه و به او پرداختم ، مانند اينكه پول را به و بخشيدم خوشحال شد و لى به من گفت : شايد پولى كه به تو دادم كم بوده ، و نتوانستى با آن كسب كنى ، اگر خواهى بيش از اين در اختيارت بگذارم ، گفتم نه ، قصد حجّ دارم ، خواستم پول شما را بازگردانم ، به مكه رفتم ، اعمال حج را بجا آوردم ، به مدينه شرفياب شدم و با گروهى از مدرم در وقتى كه اذن عام مىدادند خدمت حضرت صادق عليه السّلام رفتم ، چون جوان بودم و ناشناخته ، آخر جمعيت نشستم ، مردم شروع به پرسش كردند ، و حضرت پاسخ آنان را لطف مىفرمود ، پس از گرفتن جواب مىرفتند ، تا جمعيّت كم شد ، حضرت به جانب من اشاره كردند و فرمودند : آيا حاجتى دارى ؟ گفتم : فدايت شوم ، من عبد الرحمن بن سيابه هستم . احوال پدرم را پرسيدند . گفتم : از دنيا رفت ، محزون و غمگين شدند ، گويا حضرت را دردى گرفت ، فرمودند : خدا او را رحمت كند . پرسيدند : چيزى گذاشت ؟ گفتم : نه .
فرمودند : از كجا توانستى به حج بيايى ؟ قصه آن مردى را كه هزار درهم به من داد شروع كردم ، حضرت فرصت تمام كردن قصه را ندادند و فرمودند : حج آمدى ، هزار درهم آن مرد را چه كردى ؟ گفتم : به صاحبش بازگردانم . فرمود :
احسنت ، سپس فرمود : آيا تو را وصيّتى نكنم ؟ گفتم : چرا ، فرمودند : به راستى در گفتار ، و اداى امانت ملازمت كن تا با مردم در اموالشان شريك شوى ، آنگاه بين دو انگشت خود را جمع كرد ، يعنى اگر گفتارت صادقانه شد ، و دروغ نگفتى ، و خلاف وعده نكردى ، و در موعد معيّنى كه وعده كردى مال مردم را بازگردانى ، و حق مردم را نخورى از مردم هرچه بخواهى به تو مىدهند ، روى اين حساب ، به خاطر امانت و صداقتى كه در تو وجود دارد شريك مردم در اموالشان مىشوى . من اين وصيت را از حضرت حفظ كردم ، يعنى به آن عمل كردم ، و آنقدر مال يافتم كه
مفاتيح الجنان (فارسى) — صفحة 1058
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٠٥٨