و چشمها به سوى انوار گنبد سبز نبوى نظر مىكرد و قلبها مملو از شادى و سرور شده بود و سينهها فراخ . از ديدگان اشك شوق سرازير گرديد . آرى ! روح انسان در اين لحظات ، آرزوى خارج شدن از تن و پرواز به سوى آن نور الانوار و سيد الابرار و مصدر سعادت دو جهان را داشت !
زبانها به حمد و سپاس به درگاه خداوند مشغول بود و همگى در حالت هيجان به سر مىبردند ، گروهى تكبير گويان و گروهى زبان به ثنا و دعا گشوده بودند و لحظات به كندى مىگذشت .
قطار همچنان به حركت خويش ادامه مىداد تا اين كه به ميان نخلستانهاى غربى و مزارع و باغهاى مدينه وارد گرديد . از اين نقطه به بعد ، قطار به آهستگى حركت مىكرد تا اين كه در ساعت پنج زوالى روز ، به ايستگاه مدينه وارد شديم .
تعداد انبوهى از زنان و مردان در دو سوى راه آهن - تا ايستگاه - ايستاده بودند .
از محوطهء ايستگاه ، جمعيت فراوانى از طبقات و رتبههاى گوناگون جامعه و در پيشاپيش آنان جناب « على رضا پاشا » استاندار مدينه و فرمانده كليه نيروهاى ارتشى مستقر در آن جا قرار گرفته بودند . همراه وى جمع بسيارى از مأمورين عالى رتبهء ارتشى و پادشاهى كه به دستور حكومت آمادگى براى پذيرايى خديو را به عهده داشتند ، ايستاده بودند .
بزرگان قوم بر جايگاهى از ايستگاه ، در انتظار بودند كه در پيشاپيش آنان حضرات آقايان ، بزرگ حرم نبوى و جانشين وى و بزرگ اشراف و نيز آقايان جناب قاضى و مفتى مدينه حضور داشتند .
رأس ساعت شش گلولههاى توپ به عنوان اعلام تشريف فرمايى خديو شليك گرديد . در اين هنگام گردنها و قامتها به سوى قطار حامل ايشان كشيده شده بود و همگى در انتظار ديدار وى به سر مىبردند .
ديدهها همچنان چشم انتظار قدوم ايشان بود تا اين كه بالاخره قطار حامل ايشان در محوطهء ايستگاه توقف نمود ( زيرا ساختمان ايستگاه هنوز به پايان نرسيده بود ) .
در اين هنگام جناب استاندار به واگن معظم له داخل شد تا ضمن اداى احترام ،
الرحلة الحجازية ( سفرنامه حجاز ) ( فارسى ) — صفحة 369
مساهمون: انصارى
ص٣٦٩