در مناقب از انس روايت شده است : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نماز خواند هنگامى كه به ركوع رفت ، درنگ كرد تا اين كه يقين كرديم بر او وحى شده است . پس چون سلام نماز را داد به محراب تكيه كرد و صدا زد : على بن ابى طالب كجاست و آن حضرت عليه السّلام در آخر صف نماز مىخواند . به محضر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شد .
فرمود : يا على آيا به جماعت ملحق شدى ؟ جواب دادند ، اى پيامبر خدا ، بلال اقامه را با شتاب گفت ، از حسن ، آب وضو طلب كردم ، در اين هنگام ندا كننده مرا صدا مىزد اى أبا الحسن ( هيچ فردى را نديدم ) از جانب راستت جلو بيا ، به آن جانب التفات كردم ، در اين هنگام با قدحى طلايى كه در پارچهاى سبزه پيچيده شده و آويخته بود آبى را مشاهده كردم كه از برف سفيدتر و از عسل شيرينتر ، از كره نرمتر ، و از مشك معطّرتر . ( از آن آب ) وضو گرفتم و آشاميدم و بر سر چكانيدم ، سردى آن را بر قلبم احساس كردم . و با دستمال صورتم را خشك كردم ، بعد از آن كه آب بر دستانم سرازير شده بود . و من شخصى را نديدم . سپس اى پيامبر خدا آمدم و به جماعت ملحق شدم . « 1 »
هامش
( 1 ) . خطبة أمير المومنين عليه السّلام من مسجد الكوفه .