1 - تمام موجودات با خداوند جهان يكى مىباشند .
2 - موجودى در عالم جز ذات واجب الوجود نيست . وهر دو سفسطة است
وعقل ببداهت ، حكم به بطلان هر دو فرضيه مىنمايد .
واضافه بر اين ، خبر وروايت ، ضرورت دين حكم به فساد آنها مىكند .
ج - بسيارى از متكلمان توهم نموده اند كه اسم خدا عين مسمى است وامام
صادق ( ع ) با بيانى كه در اسم رب والله فرموده اشاره به بطلان اين توهم كرده
است وچون ما اين موضوع را به تفصيل در ضمن روايتي كه از هشام بن الحكم راجع
به أسماء الهى نقل خواهيم كرد بيان مىكنيم در اين يادآورى به اجمال اكتفا مىنمائيم
2 - " علامه مجلسي " أعلى الله مقامه در جلد دوم بحار الأنوار از كتاب
" احتجاج طبرسى " مناظره ديگره " امام صادق " ( ع ) را كه هشام بن الحكم روايت
كرده نقل كرده كه ما ترجمه آن را براي خوانندگان گرامى مىنگاريم :
" هشام " مىگويد : " ابن أبي العوجاء " ( 1 ) كه از ماترياليستهاى معروف عصر
هامش
( 1 ) " ابن أبو العوجاء " از ماترياليستهاى معروف عصر امام صادق ( ع ) مىباشد واز
شاگردان وپيروان " حسن بصرى " بوده ، پس از عدول وانحرافش از وى پرسيدند چرا از حق
منحرف شدى واز پيروى استادت دست برداشتى ؟ در پاسخ گفت ديدم استادم به هيچ مسألهاى
اطمينان ندارد ، گاهى معتقد به جبر مىشود وزماني دم از قدر واختيار مىزند ، وى با وقاحت
وجسارتى كه داشته به عظمت علمي واخلاق " امام صادق " ( ع ) معترف بوده ، در مقابل حضرتش
سر تسليم فرود مىآورد .
مرحوم ثقة الاسلام كلينى در كافى روايتي آورده كه خلاصهاش به فارسي چنين است :
" أبو منصور متطبب " گفت : يكى از رفقايم حكايت كرد كه به اتفاق " ابن أبي العوجاء " و " ابن
المقفع " در مسجد الحرام بوديم ، ابن مقفع با دست خود بسوى اشخاصى كه مشغول طواف بودند
اشاره كرد وگفت آيا اين مردم را مى بينيد ؟ در تمام آنان كسى كه شايسته نام انسان باشد
وجود ندارد جز اين پيرمردى كه نشسته است ( ومقصودش امام صادق ( ع ) بود ) فقط انسان
اين يك نفر است وبقيه در رديف بهائم وچهار پايان محسوبند .
" ابن أبي العوجاء " گفت چگونه فقط أو را شايسته اين نام دانستى ؟
" ابن مقفع " : چون چيزى در أو ديده أم كه در ديگران نديده أم .
" ابن أبي العوجاء " : بايد آزمايش كرد .
" ابن مقفع " : به چنين كارى اقدام مكن كه خطرناك است مىترسم پايه عقايدت را متزلزل
وخراب كند .
" ابن أبي العوجاء " : چنين نيست ليكن مىترسى كه خلاف عقيدة ات درباره تجليل واعتقاد
به عظمت أو آشكار شود .
" ابن مقفع " حال كه چنين گمان ميكنى برخيز وبراي آزمايش شرفياب شو ، لكن تا
مىتوانى در مناظره از لغرش خود دارى كن وهر چه مىخواهى بگويى كاملا بررسى نموده پس
از تشخيص سود وزيان گفتارت ، آنچه به سودت باشد بگو واگر نه مانند شترى كه عقال بر زانويش
گذارد راه فرار را بر تو خواهد بست .
" ابن أبي العوجاء " برخاست وبه خدمت امام صادق ( ع ) شرفياب شد ومن و " ابن مقفع "
نشسته بوديم هنگاميكه برگشت بابن مقفع گفت واي بر تو اين مرد بشر نيست . هرگاه در دنيا
روحانيى باشد كه اگر بخواهد مجسم شود وبه صورت بشر در آيد واگر بخواهد روح صرف گردد
واز انظار مخفى وپنهان شود همين شخص است .
" ابن مقفع " : چگونه اين عقيدة در تو پيدا شد ؟
" ابن أبي العوجاء " : در محضرش نشستم هنگاميكه جز من نزدش كسى باقي نماند
فرمود اگر مطلب چنان است كه اين مردم مىگويند ( وگفتارشان مطابق واقع است ) ايشان أهل
نجات وشما هالك وگرفتار خواهيد بود . واگر مطلب چنان نباشد بلكه گفته شما مطابق واقع
باشد ( با اينكه نيست ) شما وايشان مساوى خواهيد بود .
گفتم خداوند رحمتت كند مگر آنان چه مىگويند وما چه مىگوئيم ؟ گفتار ما با گفتار
ايشان مغايرت ومخالفتي ندارد .
فرمود چگونه گفتار شما با گفتار آنان يكى است با اينكه ايشان مىگويند معاد وپاداش وكيفرى
در كار است ومعتقدند كه خداوند بلند مرتبهيى دارند وآسمانها آباد است وأهلي دارند وشما
مىگوييد آسمانها خراب واحدى در آنها وجود ندارد ومعاد وپاداش وكيفرى نيست .
موقع را مغتنم شمرده گفتم اگر خدايى در كار است چنان كه آنان مىگويند چرا آشكار نمىشود
وخود ، مردم را به عبادتش دعوت نمىكند تا اختلاف از ميان مردم برداشته شود ؟ چرا خود را
از مردم پنهان ساخته وپيغمبران را براي دعوت فرستاده است ؟ اگر خود آشكارا مباشر دعوت
مىشد مؤثرتر بود .
فرمود واي بر تو چگونه از تو پنهانست كسى كه آثار قدرتش در تو نمايان است . هستيت
بعد از نيستى - بزرگيت پس از كوچكى - نيرويت بعد از ناتوانى وناتوانيت بعد از نيرومندى -
مرضت بعد از صحت وصحتت پس از مرض - خشنوديت بعد از خشم وخشمت پس از
خشنودى - اندوهت پس از شادى وشاديت بعد از اندوه - دوستيت بعد از دشمنى ودشمنيت
پس از دوستى - عزم وتصميمت پس از سستى وترديد وسستيت پس از عزم وتصميم - شهوتت
بعد از كراهت وكراهتت پس از شهوت - رغبتت بعد از تنفر وتنفرت پس از رغبت - اميدت بعد
از نا اميدى ونوميديت پس از اميدوارى - خطور أشياء به ذهنت بعد از اينكه چيزى در خاطرت
نبوده ، يعنى ادراك ودانشت بعد از ناداني وغفلت وفراموشى ومحو معلوماتت پس از دانش
وادراك ، اينها همه از آثار قدرت اوست . اتصالا بقدرى از آثار قدرت خدا كه در خود مشاهده
مىكنم شماره كرد كه گمان كردم خدا بين من وأو ظاهر مىگردد يعنى نزديك بود خدا را
مجسم نموده به من نشان دهد .