به دو شمشير يا صد زرع ماهوت را بصد وپنج زرع ديگر يا هزار كردو را بدو هزار ديگر رباء نيست
بجهت ان كه مكيل وموزون نيستند واگر كسى بفروشد يك مثقال طلا را به يك مثقال طلاى ديگر
يا بيست من كندم را به بيست من كندم ديگر رباء نيست بجهت ان كه مساواة است وزيادتى
نيست بلى اگر بفروشد يك من كندم را بهيك من وپنج سير كندم مثلا يا دو من برنج صدري را بسه
من برنج كرده مثلا رباء است " دوم " حق آنست كه رباء همين در جنس مكيل وموزون است ودر
غير أنها ربا نمىباشد خواه جنسي باشد كه بشمردن داد وستد شود مثل كردكان وغيره يا جنسي باشد كه
بذرع كردن معامله با ان شود مثل ماهوت وكرباس وساير پارچها يا بمشاهده اكتفا شود مثل حيوانات
واسلحه چون تفنك وكارد وچاقو وغيرها واگر جنسي باشد كه عادت شهرها در ان مختلف باشد يعنى
در بعضي شهرها بعدد مىفروشند ودر بعضي از شهرها بكيل يا بوزن مىفروشند مثل خيار وبادمجان در
اين صورت در هر شهري بعادت أو عمل مىشود اگر أغلب در بين نباشد واگر أغلب بلاد موزون باشد
ودر بلدي معدود أقوى اجراء حكم رباء است در ان بلد نيز بلكه أحوط با اختلاف بلدان الحاق بمكيل
وموزون است مطلقا " سيم " معلوم شد كه رباء وقتي است كه مبيع وقيمت يك جنس باشند وضابطه
در شناختن يك جنس يعني دانستن ان كه چه چيزها يك جنسند آنست كه هر دو چيزى كه در اسم مخصوصى
شريك باشند وهر دو چيز را بان اسم ذكر كنند يك جنسند مثل برنج صدري وبرنج كرده كه هر دو
شريكند در اسم برنج وهم چنين است حال در سه چيز وچهار وبيشتر مثل اقسام كندم ها
وخرماها وانكورها اگر چه در طعم ورنك وبعضى از صفات با هم تفاوت داشته باشند پس فرقي نيست
در تحقق رباء ما بين جنس خوب وبد وصحيح ومعيوب وواجد صفتي وفاقد ان مادامى كه همان جنس
محسوب شود مثل كندم خوب بيدومس ؟ شكسته بدرست وطلاى ساخته بنساخته ومسكوك بغير
مسكوك اگر چه در عرف تفاوت قيمت داشته باشد كه حكم رباء در همه جارى است پس اگر كسى
بادكير نقره يا لوله دعاى نقره كه پنج مثقال وزن داشته باشد مثلا بخرد بهيك تومان پول سفيد كه
زيادتر است وزن ان از پنج مثقال رباء است واز اين ضابطه كليه كه در باب شناختن يك جنس ذكر
شد يك موضع تخلف كرده است باعتبار احاديثى كه از أئمة طاهرين عليهم السلام رسيده است وان
يك موضع آنست كه كندم وجو در رباء يك جنسند اگر چه هر يك اسم مخصوصى دارند ودر زكاة دو
غاية القصوى در ترجمه عروة الوثقى ( فارسي ) — صفحة 375
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٣٧٥