تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بخارا ( فارسي ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
اگر وفا در دل دارى دست بر سر من نه سوگند بخور . وزير دست بر سر او نهاد ، و سوگند بخورد . تا پادشاه را معلوم شد كه آن عهد را وفا نكرد ، و رشوت بستند ، او را بخواند و گفت : روا چگونه شايد داشت كه چنان سوگندى بشكنى ، و مروت باطل گردانى . هيچ جواب نداد ، و با خجالت و ملامت بيرون آمد ، و انديشيد كه او هر آينه او را هلاك خواهد كرد . تدبير حيلت بايد ساخت . و اگر تغافل كنم نيست شوم . چهار نفر غلام را به دست آورد . و هشت هزار دينار زر بديشان داد هر يك را دو هزار ، و فرمود كه پادشاه را به فتك بكشند . قضا را آن شب فرصت يافتند ، خادمى خصى و غلامى ترك با پادشاه خفته بودند ، هر سه را بكشتند ، و بيرون آمده بر اسبان نشسته بگريختند . بامداد چون پادشاه را كشته يافتند ، در اين تفحص افتادند ، معلوم ايشان شد كه چهار نفر غلام بگريختند ، از جوانب به طلب فرستادند ، به چهار فرسنگى بيافتند ، و گرفته آورده ، محمد بن عبد الله باممر ( كذا - و ظ : ابن عزيز ) و ديگر اكابر از غلامان پرسيدند كه شما را بدين دليرى كدام كس داشت . گفتند ما را دهقان وزير فرمود ، آن چهار نفر غلام را به شيران انداختند تا بخوردند . و وزير دهقان را هر روز صد درم سنگ از اندام او مىبريدند ، و به دو مىدادند تا خورد ، چندانكه در اين عقوبت جانش بر آمد . ( گرديزى 150 تاريخ طبرستان 270 و 171 ) ص 129 س 9 ابو الحسن نصر بن احمد : ( 301 - 331 ) پس از كشته شدن امير شهيد در سن هشت سالگى به جاى پدر نشست . در مدت زمامداريش عده‌اى از برادران و اعمام و امراء لشكر بر او عاصى شدند ، و بر بلاد متصرفى او طمع كردند ، كه از جمله آنها يكى عم پدرش اسحاق بن احمد در سمرقند و دو پسرش منصور و الياس در نيشابور . و از برادرانش منصور و ابراهيم
تاريخ بخارا ( فارسي ) — صفحة 318 | محمد بن جعفر النرشخي / ابو نصر احمد بن محمد بن نصر القباوى