( 1 ) نمودى مرا در سفرهاى من و گرامى داشتى مرا در حضرهاى من و شفا دادى دردها و آزارهاى مرا و سالم گردانيدى بازگشت و آرامگاه مرا و شاد نگردانيدى به من دشمنان مرا و انداختى تو كسى را كه انداخت مرا به بدى و كفايت نمودى مرا از بدى و تعب كسى كه دشمنى كرد با من پس ستايش من براى تو پيوسته است و درود من بر تو هميشگى است از زمانهاى تا به زمانهء ديگر به انواع منزّه ساختن در حالى كه خالى مىنمايم يادآورى ترا از غير تو و خشنودى ترا مىجويم به سبب كامل نمودن [ به خالص كردن ] « 1 » يگانه دانستن ترا و خالص ساختن تعظيم ترا به بسيار شمردن نعمتهاى تو و زيادتى بخششهاى تو به اهل بخشش ، يارى كرده نشدهاى تو در توانائى خود و شريك نشده ترا كسى در خداوندى تو و دانسته نشدى تو « 2 » ( 2 ) [ دانسته نشد براى تو ماهيّتى تا باشى چيزهاى مختلف را مجانس و ديده نشدهاى ] چون كه بسته و ملازم شدند چيزها بر خاطرها و طبيعتها و نه دريدند وهمها پردههاى غيبها را تا آنكه اعتقاد كنند در شأن تو احاطه كرده شده را « 3 » در بزرگى تو پس نمىرسد به تو دورى همّتها « 4 » و نمىيابد ترا فرو رفتن فكرها و منتهى نمىشود به تو بينائى بينندهاى در شرف بزرگوارى تو بلند است از تعريف كردن آفريدگان وصفهاى توانائى تو و بالاتر است از اين تعريف بزرگوارى بزرگى تو كم نمىشود آنچه خواسته باشى تو آن كه زياد شود و زياد نمىشود چيزى كه اراده نموده باشى آن كه كم شود نبود كسى كه حاضر باشد ترا در هنگامى كه خلق نمودى آفريدگان را و نه مانندى كه حاضر باشد ترا وقتى كه آفريدهاى نفسها را كند و عاجز شدند فهمها از بيان كردن تعريف تو و باز ماندهاند عقلها حيران از ادراك حقيقت بزرگى تو و چگونه تعريف كرده شوى و حال آنكه توئى صاحب جبروت منزّه از همهء عيبها كه هميشه بودهاى بدون اوّلى و بىآخرى هميشه
هامش
( 1 ) « يانع » ميوهاى را گويند كه به كمال رسيده باشد و وقت چيدن آن باشد .
( 2 ) يعنى تو دانسته نشدى در وقتى كه همهء چيزها بر خاطرها ملازم شوند يعنى در خاطرها درآيند و تعقّل كرده شوند از جهت آن كه كنه ذات تو غير همهء چيزها است ، يا آنكه دانسته نشدى در وقتى كه چيزها بر خاطرها بسته و ملازم شوند يعنى در وقتى كه اشياء به خاطرها و عقلهاى خود رجوع نمايند و تأمّل كنند زيرا كه محال است آنكه ذات تو و حقيقت تو تعقّل كرده شود ، يا آنكه دانسته نشدى تو در هنگامى كه چيزها بر طبيعتهاى خود بسته شدند ( يعنى موجود شدند ) . چه خلقت اشيا چنان شده كه كنه ترا نتوانند دانست و بنا بر اين ممكن است كه كلمهء « اذ » تعليلى باشد . و اللَّه يعلم
( 3 ) يعنى چيزى را كه توان بيان آن را نمودن و به تعريف توان در آوردن .
( 4 ) يعنى همّتهاى بسيار دور و بلند .