10 . مرد ايرانى
على بن محمّد ، از حسين و محمّد بن على بن ابراهيم ، از محمد بن على بن عبد الرّحمن عبدى ، از عبد قيس ، از ضوء بن على عجلى ، از مردى از اهالى فارس كه اسمش را برد نقل كرده است :
به سامرا رفتم و پشت در خانه حضرت عسكرى - عليه السّلام - ايستادم و در زدم . مرا به درون خانه طلبيد ، وارد شده و سلام كردم . فرمود : چهكار دارى ؟
گفتم : ميل دارم خدمتگزار شما باشم .
حضرت فرمود : بر در خانه بايست ، و همين جا باش .
من در خانه حضرت با بقيّه خدمتكاران بسر مىبردم و نيازمنديهاى منزل را از بازار مىخريدم و هروقت مىخواستم بدون اينكه اجازه بگيرم ، هنگامى كه در خانه مردانى ديگر بودند ، وارد خانه مىشدم . روزى در حالى كه حضرت در اطاق مردها بود وارد شدم و حركتى را شنيدم و مرا صدا زده و فرمود : سر جايت بايست و حركت نكن .
من به خود اجازه ندادم كه داخل و يا خارج شوم . كنيزى از اطاق بيرون شد و چيزى سربسته همراه او بود ، بعد به من فرمود : وارد شو .
من داخل شدم و كنيز را صدا زد ، او برگشت ، به او فرمودند كه : آنچه را كه دارى سرپوش از رويش بردار .
وى پارچه را به يكسو زد كودكى سپيد و خوشچهره ديدم . پيراهنش به يكسو رفت موئى بين ناف و سينه ايشان ديدم كه سياه نبود و تمايل به سبزى داشت .