تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
پيشنهاد را پذيرفت مروان همسرش عايشه دختر عثمان بن عفّان و بقيّهء افراد خانوادهء خود را به خانهء آن حضرت فرستاد ، امام سجّاد عليه السّلام افراد خانوادهء خود و خانوادهء مروان را به روستاى « ينبع » فرستاد . [ و به اين ترتيب ، خانوادهء خود و مروان را از گزند و خطر حفظ كرد ] . و به گفتهء بعضى ، همسر مروان را همراه پسرش عبد اللّه بن على ، به طائف فرستاد .

امام سجّاد عليه السّلام به ياد قيامت

امام صادق عليه السّلام فرمود : در مدينه مردى دلقك و هوسبازى بود كه مردم مدينه را با گفتارش مىخندانيد ، روزى امام سجّاد عليه السّلام را ديد ، و به مردم گفت : هر كار كردم اين مرد را بخندانم نتوانستم ، اين مرد مرا درمانده و خسته كرد ، هر حيله زدم نخنديد ، ولى روزى با نيرنگى ، او را به خنده وامىدارم . تا اينكه يك روز آن حضرت عبور مىكرد ، و دو نفر از غلامانش همراهش بودند ، آن دلقك هوسباز از پشت سر آمد و عباى امام سجّاد عليه السّلام را از دوشش ربود و فرار كرد . امام اعتنائى نكرد ، دو غلام آن حضرت ، او را دنبال كردند ، و عبا را از او گرفته و آوردند و روى دوش امام افكندند ، ولى آن حضرت با كمال آرامش ، سر به زير انداخته و بلند نمىكرد ، آنگاه به دو غلامش فرمود : « اين شخص چه كسى بود ؟ » گفتند : « او يكى از هرزه‌گويانى است كه مردم مدينه را مىخنداند ، و از اين راه نانى به دست مىآورد و شكم خود را سير مىكند » . امام سجّاد عليه السّلام به دو غلامش فرمود ؛ به او بگوئيد : يا ويحك انّ للّه يوما يخسر فيه البطّالون : « اى واى بر تو ، همانا براى خدا روزى هست ( روز قيامت ) كه هرزه‌گويان