تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
هستم ، فرزند ندارم و بشرى با من آميزش نداشته است . حضرت به او فرمود : سخن را طولانى مساز ؛ من پسرعموى ماه تمامم ؛ من چراغ تاريكىهايم و جبرئيل جريان تو را به من خبر داده است . زن گفت : مولاى من قابله [ ماما ] را حاضر ساز تا مرا نگاه كند كه آيا من باكره و شوهر كرده‌ام ؟ آنان قابلهء اهالى كوفه را حاضر كردند . چون قابله بر او وارد شد ، زن دستبندى كه در دست داشت به او داد و به ماما گفت : گواهى بده كه من باكره‌ام . ماما چون از نزد زن بيرون آمد ، به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : مولاى من ، اين زن باكره است . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : اين پيرزن دروغ گفت . اى قنبر ، پيرزن را تفتيش كن و از او دستبند را بگير . قنبر گويد : من از شانهء زن دستبند را در آوردم . در اين جا بود كه مردمان ناله سر دادند . امام فرمود : ساكت باشيد ! من جايگاه دانش پيامبرى هستم . سپس حضرت كنيز را حاضر كرد و به او گفت : اى كنيز ، من زيور دين ، قاضى دين هستم ؛ من ابوالحسن و الحسين [ پدر امام حسن و امام حسين عليهما السلام ] هستم ، من مىخواهم تو را به ازدواج اين جوان كه بر تو ادّعا دارد ، درآورم . آيا او را به عنوان شوهر از من مىپذيرى ؟ زن گفت : نه مولايم . آيا مىخواهى شريعت محمد صلى الله عليه و آله را باطل كنى ؟ حضرت به او فرمود با چه چيزى ؟ زن گفت : مرا به ازدواج فرزندم درمىآورى ؟ چگونه ممكن است ! امام فرمود : حقّ آمد و باطل رفت . چرا اين اقرار از سوى تو پيش از رسوايى نبود ؟ زن گفت : اى مولايم ، بر ارث مىترسيدم . حضرت به او فرمود : از خداوند متعال استغفار كن و به سوى او توبه نما . پس از آن ، حضرت ميان مادر و جوان سازش برقرار كرد و فرزند را به مادرش و به ارث پدرش ملحق نمود . » 274 - 45520 - ( 20 ) جوانى مال پدرش را از عمر مطالبه كرد و گفت : « پدرش در كوفه مرده و فرزند ، كودكى در مدينه بوده است . عمر به سرش فرياد كشيد و او را طرد كرد . جوان بيرون آمد و از ظلم عمر شكوه مىكرد . اميرالمؤمنين عليه السلام او را ديد و فرمود : او را در جامع [ مسجد مركزى ] نزد من بياوريد تا مسالهء او را بر طرف كنم . او را آوردند . حضرت از حال او پرسيد . او جريان خود را به امام خبر داد . اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود : در ميان شما حكمى خواهم كرد كه خداوند از بالاى هفت آسمان بدان حكم كرده است و چنين حكمى نمىكند ، جز آن كس كه خداوند او را براى علم خويش پسنديده است . پس از آن ، حضرت بعضى از يارانش را طلبيد و فرمود : برايم بيل بياور . سپس فرمود : ما را نزد قبر پدر پسر بچّه ببريد . پس همه رفتند . حضرت فرمود : اين قبر را بشكافيد و نبش كنيد و يك استخوان پهلوى او را براى من بيرون آوريد . حضرت استخوان پهلو را به جوان داد و به او فرمود : آن را بو كن . چون بوييد ، خون از دو سوراخ بينىاش جوشيد . حضرت فرمود : اين فرزند اوست . عمر گفت : با جوشيدن خون ، مال به او داده مىشود ؟ حضرت فرمود : او از تو و از همهء خلق به اين مال سزاوارتر است . پس از آن ، حضرت دستور داد كه حاضران اين استخوان پهلو را ببويند . همه بوييدند ولى خون از هيچكدام نيامد . حضرت دستور داد كه مجدداً استخوان را نزد پسر ببرند و فرمود : بو كن . تا پسر بوييد ، خون بسيار جوشيد . حضرت فرمود : آن پدر اين فرزند است . مال را به او تسليم كن . سپس حضرت فرمود : به خدا سوگند ! نه به من دروغ گفته شده و نه من دروغ گفته‌ام . »
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 299 | السيد البروجردي / اسماعيل تبار / حسينى / حسينيان قمى