و من از او اين بچّه را پيدا كردم و چون بزرگ شد و جوان گرديد ، به من دستور دادند كه او را فرزند خودم ندانم و او را طرد كنم و اين به خدا سوگند فرزند من است و دلم بر فرزندم از تأسّف مىسوزد !
عاصم بن حمزه گويد : سپس زن دست پسر را گرفت و رفت و عمر فرياد زد : واى بر عمر ! اگر على نبود ، عمر هلاك مىگرديد ! »
273 - 45519 - ( 19 ) سلمان فارسى گويد : « جوانى نزد عمر بن الخطّاب آمد و به عمر گفت : مادرم حقّ ارث را براى من از پدرم انكار كرده و مرا نيز نمىپذيرد و گفته است كه تو فرزند من نيستى . عمر مادر را احضار كرد و به او گفت : چرا اين فرزندت را انكار كردهاى و او را نمىپذيرى ؟ زن گفت : او در اين گفتارش دروغ گفته و من شاهدانى دارم كه باكره و ازدواج نكردهام و شوهرى را نمىشناسم و اين زن به هفت نفر از زنان رشوه داده بود و به هر كدام ده دينار و به آنان گفته بود كه شهادت دهيد من باكرهام و ازدواج ننمودهام و شوهرى را نمىشناسم .
عمر به زن گفت : شاهدانت كجايند ؟ زن شاهدانش را در برابر عمر حاضر ساخت و آنان شهادت دادند كه زن باكره است و مرد و شوهرى با او آميزش نكرده است . جوان گفت : ميان من و مادرم علامتى است . آن را برايش ياد آور مىشوم . اميد كه بشناسد ! عمر به جوان گفت : بگو هر چه در نظر دارى . جوان گفت : پدرم شيخ سعدبن مالك بود . به او حارث مزنى مىگفتند . من در سال قحطى شديد به دنيا آمدم و دو سال كامل از گوسفندى شير خوردم . پس از آن بزرگ شدم و پدرم با گروهى براى تجارت به سفر رفت . آنان برگشتند ولى پدرم برنگشت . از آنان دربارهء پدرم جويا شدم . گفتند : رفت . مادرم چون اين خبر را شنيد ، مرا انكار كرد و دورم ساخت و اكنون به هنگام نيازمندى به من ضرر رسانده است .
عمر گفت : اين مشكلى است كه جز پيامبر يا وصى پيامبر آن را نمىگشايد . برخيزيد و ما را نزد ابوالحسن على عليه السلام ببريد . غلام رفت در حالى كه مىگفت : كجاست منزل آن كس كه سختىها را بر طرف مىسازد و مشكلات را مىگشايد ؟
پس آنجا ايستاد و مىگفت : اى آن كه سختىها را بر طرف مىسازى ، خليفهء واقعى اين امت كجاست ؟ او را به منزل علىبن ابيطالب عليه السلام كه بر طرف كنندهء سختىها و گشايندهء مشكلات است ، راهنمايى كردند . آنجا ايستاد و مىگفت : اى بر طرف كنندهء سختىها از اين امت . امام عليه السلام به او فرمود :
اى جوان تو را چه شده ؟ گفت : اى مولاى من ، مادرم حقّ مرا انكار كرده و مرا به فرزندى قبول ندارد و گفته است كه من فرزند او نيستم . حضرت فرمود : قنبر كجاست ؟ او پاسخ داد : آماده به خدمتم مولاى من . حضرت به او فرمود : برو و زن را به مسجد رسول خدا بياور . قنبر رفت و زن را در برابر حضرت حاضر كرد . امام عليه السلام به او فرمود : واى بر تو ! چرا فرزندت را انكار مىكنى ؟ زن گفت : من باكره
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 297
مساهمون: السيد البروجردي
ص٢٩٧