تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
عمر گفت : اين پسر را بگيريد و او را به زندان ببريد تا ما دربارهء شاهدان تحقيق كنيم . پس اگر شهادت شاهدان تعديل شد ، حدّ افترا بر پسر مىزنيم . پس از آن ، دست پسر را گرفتند و او را به سوى زندان بردند . در راه ، اميرالمؤمنين عليه السلام با آنان روبه‌رو شد . پسر ندا كرد : اى پسر عموى رسول خدا ، من پسرى مظلوم هستم و مجدداً سخنى را كه با عمر گفته بود ، در محضر اميرالمؤمنين تكرار كرد . پس از آن گفت : و اين عمر دستور داده كه مرا به زندان ببرند . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : پسر را نزد عمر ببريد . چون او را باز گرداندند ، عمر به آنان گفت : دستور دادم او را به زندان ببريد و شما او را نزد من باز گردانديد ! آنان گفتند : اى اميرالمؤمنين ، [ اميرالمؤمنين ] على بن ابيطالب عليه السلام به ما دستور داد كه او را نزد تو برگردانيم و ما از تو شنيده‌ايم كه مىگويى نافرمانى از دستور على عليه السلام نكنيد . در همين حال بودند كه اميرالمؤمنين على عليه السلام آمد . حضرت فرمود : مادر پسر را بياوريد . او را آوردند . اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود : اى پسر ، چه مىگويى ؟ پسر سخن را مجدداً خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام تكرار كرد . اميرالمؤمنين عليه السلام به عمر گفت : آيا به من اجازه مىدهى كه ميان‌شان دادرسى كنم ؟ عمر گفت : سبحان اللّه ! چگونه نه ؟ با اين كه از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود : عالم‌ترين شما على بن ابيطالب است . سپس حضرت به زن گفت : اى زن ، آيا شاهدانى دارى ؟ زن گفت : آرى . پس از آن پنجاه نفر قسامه پيش آمدند و شهادت نخستين را دادند . اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود : امروز ميان شما حكمى مىكنم كه موجب رضايت پروردگار از بالاى عرشش باشد . اين دادرسى را حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است . سپس به زن گفت آيا ولىّ دارى ؟ گفت : آرى . اينان برادرانم هستند . حضرت به برادران او گفت : آيا كارى كه من كنم در مورد شما و خواهرتان نافذ است ؟ گفتند : آرى ، اى پسر عموى حضرت صلى الله عليه و آله ؛ دستور تو دربارهء ما و خواهرمان نافذ است . اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود : خدا و همهء مسلمانان حاضر را گواه مىگيرم كه من اين پسر را به ازدواج با اين دختر در برابر چهارصد درهم در آوردم و پول آن را از مال خودم پرداخت مىكنم . اى قنبر ، درهم‌ها را بياور . قنبر هم درهم‌ها را آورد و در دست پسر ريخت و گفت : اين درهم‌ها را بگير و در دامن همسرت بريز و نزد ما نيا مگر اين كه اثر عروسى يعنى غسل بر تو باشد . پسر برخاست و درهم‌ها را در دامن زن ريخت . سپس يقهء زن را گرفت و به او گفت : برخيز . زن فرياد كشيد : آتش ! آتش ! اى پسر عموى حضرت محمد صلى الله عليه و آله آيا مىخواهى كه مرا به فرزندم تزويج كنى ؟ اين به خدا سوگند فرزند من است ! برادرانم مرا به ازدواج با يك مرد پست كه پدرش بردهء آزاد شده بود و نه مادرش ، در آوردند