تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
272 - 45518 - ( 18 ) عاصم بن حمزه سلولى گويد : « شنيدم جوانى در مدينه مىگويد : اى برتر از همه حاكمان ، تو بين من و مادرم حكم كن . عمربن الخطاب به او گفت : پسر ، براى چه به مادرت نفرين مىكنى ؟ او گفت : اى اميرالمؤمنين ، مادرم مرا نه ماه در شكمش داشت و دو سال شيرم داد و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تمييز دادم و دست راست و چپم را از هم شناختم ، مرا طرد كرد و مرا فرزند خود نمىداند و مىگويد كه اصلا مرا نمىشناسد . عمر گفت : مادرت كجاست ؟ پسر گفت : در سقيفهء فلان قبيله . عمر گفت : مادر غلام را پيش من بياوريد . عاصم بن حمزه گويد : مادر را همراه با چهار برادرش و چهل نفر كه براى مادر سوگند مىخوردند ، آوردند و آنها شهادت دادند مادر ، اين فرزند را نمىشناسد و اين كه اين جوان مدعى ستمگر و ظالمى است كه مىخواهد مادر را در ميان قبيله‌اش رسوا سازد و اين مادر دخترى از قريش است كه هرگز ازدواج نكرده و هنوز مهر الهى بر او هست . عمر گفت : اى پسر ، تو چه مىگويى ؟ او گفت : اى اميرالمؤمنين ، به خدا سوگند ! اين زن مادر من است . نه ماه مرا در شكم داشته و دو سال شير داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تميز دادم و دست راست و چپم را شناختم ، مرا طرد كرده و فرزند خود نمىداند و مىگويد كه مرا نمىشناسد . عمر گفت : اى زن ، اين پسر چه مىگويد ؟ آن زن گفت : اى اميرالمؤمنين ، سوگند به خدايى كه با نور ، حجاب گرفته و چشمى او را نمىبيند و به حقّ محمد صلى الله عليه و آله و فرزندان وى ، من اين پسر را نمىشناسم و نمىدانم كه از كدام مردم است و اين پسر مىخواهد مرا در ميان قبيله‌ام رسوا كند و من دخترى از قريش هستم كه هرگز ازدواج نكرده‌ام و مهر خدا بر من است . عمر گفت : آيا تو شاهدانى دارى ؟ زن گفت : آرى ، اينها شاهدان منند . پنجاه نفر قسامه پيش آمدند و نزد عمر شهادت دادند كه پسر ادّعا مىكند و مىخواهد زن را در ميان عشيره‌اش رسوا سازد و اين زن دخترى از قريش است كه هنوز ازدواج نكرده و با مهر الهى همراه است .
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 293 | السيد البروجردي / اسماعيل تبار / حسينى / حسينيان قمى