269 - 45515 - ( 15 ) اميرالمؤمنين عليه السلام در شهر بصره براى آهنگرانى كه يك درِ آهنى از گروهى خريدارى كرده بودند ، حكم كرد . صاحبان در گفته بودند كه وزن در ، اين اندازه من است و آهنگران هم آنان را تصديق كردند و خريده بودند . ولى چون در را بر دوششان بردند ، به مشترى گفتند كه وزنى را كه اينان گفتند ، در اين در نيست ؛ لذا از آنان خواستند كه ما به التفاوت را از قيمت كم كنند . آنان نپذيرفتند . خريداران هم بر گرداندند و همگى نزد اميرالمؤمنين عليه السلام رفتند .
حضرت فرمود : « راهنمايىتان مىكنم . اين در را به سوى آب ببريد . در را برداشتند و در كشتى كوچكى انداختند و جايى را كه آب رسيد ، علامت گذاشتند . پس از آن حضرت فرمود : به جاى اين در ، خرماى وزن شده برگردانيد . پس پيوسته و كمكم خرماى وزن شده به جاى در ريختند تا به همان اندازه [ كه علامت گذاشته بودند ] رسيد . حضرت فرمود : چه اندازه خرما ريختيد ؟ گفتند : اين اندازه من و اين اندازه پيمانه . حضرت فرمود : اين همان وزن در است . »
270 - 45516 - ( 16 ) اميرالمؤمنين عليه السلام دربارهء زنى كه خدمت حضرت آمد و گفت : همسرم با كنيزم بدون اجازهام آميزش كرده است ، حكم داد . حضرت به مرد فرمود : « تو چه مىگويى ؟ او گفت : با اجازهء همسرم با كنيز او آميزش كردم . اميرالمؤمنين عليه السلام [ به زن ] فرمود : اگر تو راست بگويى ، او را سنگسار مىكنيم و اگر دروغ بگويى ، به تو حدّ مىزنيم و نماز به پا شد . اميرالمؤمنين عليه السلام برخاست نماز بخواند ، زن با خودش فكر كرد و در سنگسار شدن شوهرش و در حدّ خوردن خودش فايدهاى نديد ، لذا بيرون رفت و بازنگشت و اميرالمؤمنين عليه السلام هم ديگر از او جويا نشد . »
271 - 45517 - ( 17 ) روايت شده است كه : « دو زن در زمان عمر دربارهء كودكى كه هر كدام از آنها ادّعا داشت كه فرزند اوست - بى آن كه بيّنه داشته باشند - نزاع كردند و البتّه شخص ديگرى غير از اين دو ، دربارهء كودك نزاعى نداشت . حكم اين بر عمر مشتبه گشت و به سراغ اميرالمؤمنين عليه السلام رفت . حضرت دو زن را خواست و آنان را موعظه كرد و ترساند ولى آنان بر نزاع و اختلاف خويش پا برجا بودند .
حضرت وقتى ديد اين دو نزاعشان را ادامه مىدهند ، فرمود : ارّهاى برايم بياوريد . دو زن گفتند : چه مىخواهى بكنى ؟ حضرت فرمود : كودك را دو نيم كنم ؛ براى هر كدامتان نيمى . يكى از آن دو ساكت بود ولى ديگرى گفت : خدا را ! خدا را ! اى ابوالحسن ، اگر قطعاً اين كار را مىكنى ، من بچه را به او بخشيدم . حضرت فرمود : اللّه اكبر ! اين فرزند توست نه آن زن ديگر و اگر فرزند وى بود ، او هم دلش بر او مىسوخت و بر او مىترسيد . در اينجا آن زن ديگر اعتراف كرد كه حقّ با رفيقش هست و بچه براى اوست نه اين . عمر شاد گشت و در برابر بر طرف كردن مشكل قضايش براى اميرالمؤمنين عليه السلام دعا نمود . »
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 291
مساهمون: السيد البروجردي
ص٢٩١