267 - 45513 - ( 13 ) راوى گويد : « در حالى كه دو نفر در زمان عمر بن خطّاب نشسته بودند ، مردى كه پايش بسته بود ردّ شد . يكى از دو نفر گفت : اگر چيزى كه به پاى اين مرد بسته شده اين اندازه نباشد ، همسرش سه طلاقه باشد . ديگرى گفت : اگر آن اندازه كه تو گفتى باشد ، همسر او سه طلاقه باشد . هر دو حركت كردند و رفتند نزد ارباب اين برده كه پايش بسته بود . به او گفتند : ما بر اين سوگند خوردهايم تو چيزى كه به پاى اين بردهات بستهاى ، باز كن تا ما آن را وزن كنيم . ارباب برده گفت : اگر بند بردهام را باز كنم همسرش مطلقه باشد ، پس از آن همه نزد عمر رفتند و جريان را براى وى گفتند .
عمر گفت : ارباب برده به برده سزاوارتر است . او را ببريد نزد على بن ابيطالب عليه السلام ؛ شايد او در اين باره چيزى داشته باشد . آمدند نزد اميرالمؤمنين عليه السلام و جريان را براى حضرت گفتند . حضرت فرمود : چه آسان است اين . ظرفى طلبيد و دستور داد كه نخى به آنچه به پاى او بسته شده بود ببندند و دو پا و آنچه بسته شده بود ، در ظرف قرار دهند . سپس آب بر روى آن بريزند تا ظرف پر شود . پس از آن حضرت فرمود : آنچه به پا بسته شده ، بالا بياوريد . بالا آوردند تا از آب بيرون آمد . چون از آب بيرون آمد ، آب فرو رفت . پس از آن حضرت دستور داد پارههاى آهن بياورند . آنها را در آب ريخت تا آب به جاى اول كه آنچه به پا بسته شده و در آب بود ، برگردد . پس از آن حضرت فرمود : اين پارههاى آهن را وزن كنيد . اينها وزن همان چيزى است كه به پاى برده بسته شده است . »
مصنّف كتاب [ شيخ صدوق قدس سره ] گويد : « تنها اميرالمؤمنين عليه السلام به شناخت اين نكته هدايت فرمود تا مردم را از احكام كسى كه طلاق را با سوگند تجويز مىكند ، نجات دهد . »
268 - 45514 - ( 14 ) سيّد رضى قدس سره در كتاب خصائص با سندى مرفوع گويد : « در حالى كه دو نفر در خانهء عمر بن الخطاب نشسته بودند ، مردى كه پايش به بند يا آهنى بسته بود ، گذرش به آنان افتاد . آن مرد برده بود .
يكى از دو نفر گفت : اگر پابند اين مرد اين اندازه وزن نداشته باشد ، همسرش سه طلاقه باشد . ديگرى گفت : اگر آنچه تو دربارهء وزن پابند او گفتى درست باشد ، همسر من سه طلاقه باشد . هر دو نزد ارباب برده رفتند و گفتند : ما بر چنين چيزى سوگند خوردهايم . تو پابند بردهات را باز كن تا ما او را وزن كنيم .
ارباب برده گفت : اگر پابند بردهام را باز كنم ، همسرش مطلّقه باشد . راوى گويد : اين دو نفر نزد عمر رفتند و جريان را براى عمر باز گفتند . عمر گفت : مولاى برده به برده سزاوارتر است . برويد و از زنانتان كنارهگيرى كنيد . آنان گفتند : ما را نزد اميرالمؤمنين على عليه السلام ببر ، شايد او در اين باره چيزى بداند . آنان نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند و جريان را براى ايشان باز گفتند . حضرت فرمود : اين چه آسان است ! سپس حضرت ظرفى طلبيد و دستور داد كه نخى به پابند برده بسته شود و دو پاى برده را با پابند در ظرف داخل كنند . بعداً آب برروى آن بريزند تا پر شود . سپس فرمود : پابند را بالا آوريد . پابند را بلند كردند تا از آب بيرون آمد . چون بيرون آمد ، آب كم شد . سپس پارههاى آهن خواستند و آنها را در آب ريختند تا آب به سر جاى خودش يعنى آنجا كه پابند در آب بود ، برگشت . سپس فرمود : اين آهن را وزن كنيد كه وزن پابند است . »
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 289
مساهمون: السيد البروجردي
ص٢٨٩