تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
پس از آن ، حضرت به دو نفر از مسلمانان دستور داد تا اين سفيدى را بچشند و بيرون بريزند تا به طور يقين معلوم گردد . آن دو چنين كردند و ديدند كه تخم‌مرغ است . حضرت ، پسر را آزاد ساخت و دستور داد تا او [ زن ] را دردناك ادب كنند . » 256 - 45502 - ( 2 ) امام صادق عليه السلام فرمود : « زنى كه پيرمردى با او ازدواج كرده بود و چون با زن آميزش كرده بود ، زن فرزندى آورد و فرزندان پيرمرد مدّعى بودند كه زن زنا داده و نزد عمر شاهد هم برايش آوردند . عمر دستور داد كه سنگسار گردد . اميرالمؤمنين عليه السلام گذرش به زن افتاد . زن گفت : اى پسرعموى رسول خدا ، من دليلى دارم . حضرت فرمود : دليلت را بياور . او نوشته‌اى را به اميرالمؤمنين داد . حضرت فرمود : اين زن به شما خبر مىدهد از روز ازدواجش و روزى كه آن پيرمرد با او آميزش كرده و اين كه آميزشش با او چگونه بوده است . زن را برگردانيد . فرداى آن روز بچهّ‌هاى همسن و سال را طلبيد و اين فرزند را هم خواست كه با آنان باشد و به آنان فرمود : بازى كنيد تا آن كه بازى آنان را به خود مشغول كرد . سپس به آنان گفت : بنشينيد . همه نشستند تا جايگير شدند ، پس به آنان نهيب زد . بچّه‌ها برخاستند و اين بچّه هم بر دو كف دستش تكيه داد و برخاست . حضرت او را خواست و از پدرش ارثش را به او داد و به برادرانش كه به او افترا زده بودند ، يك يك حدّ زد . عمر به حضرت گفت : چه كردى ؟ حضرت فرمود : من ضعف پيرمرد را در اين كه پسر به دو كف دستش تكيه داد ، شناختم . » 257 - 45503 - ( 3 ) اصبغ بن نباته گويد : « زنى را كه پيرمردى با او ازدواج كرده بود و چون پيرمرد با او آميزش كرد ، فرزندى آورد و فرزندان آن پيرمرد ادّعا كردند كه زن زنا داده است و بر آن شهادت دادند ، نزد عمر آوردند . عمر دستور داد زن سنگسار گردد . او را بردند . در بين راه با اميرالمؤمنين على بن ابيطالب برخورد كردند . زن گفت : اى پسرعموى رسول خدا ، من مظلوم هستم و اين دليل من است . حضرت فرمود : دليلت را بياور . زن نوشته‌اى را به امام داد . حضرت آن را خواند و فرمود : اين زن به شما خبر مىدهد از روزى كه ازدواج كرده و روزى كه آميزش كرده و اينكه چگونه آن پيرمرد با او آميزش داشته است . زن را برگردانيد . فرداى آن روز ، اميرالمؤمنين على عليه السلام فرزندانى را طلبيد كه با همسن‌هاى خودشان بازى كردند و پسر اين زن در ميان آنان بود . حضرت به آنان گفت : بازى كنيد . آنان بازى كردند تا آن كه بازى ، آنان را به خود مشغول ساخت . حضرت آنان را صدا زد . آنان ايستادند و پسرى كه فرزند زن بود ، با اتكاى به دو كف دستش ايستاد . اميرالمؤمنين عليه السلام او را خواست و از پدرش به او ارث داد و برادرانى را كه افترا بسته بودند ، حدّ زد . عمر به حضرت گفت : چگونه [ چه ] كردى ؟ حضرت فرمود : من ضعف پيرمرد را در اتكاى پسر بر دو كف دستش شناختم . »