تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نگاهى به سفيدىاى كه برروى لباس زن و ميان دو رانش بود ، انداخت و به زن مظنون شد كه او حيله‌اى كرده باشد . پس از آن فرمود : آب داغى كه به شدت جوشيده باشد ، برايم بياوريد . اين كار را كردند . چون آب را براى حضرت آوردند ، دستور داد آب را بر جاى سفيدى ريختند و آن سفيدى پخته شد . اميرالمؤمنين عليه السلام سفيدى را گرفت و در دهان خويش انداخت و چون طعم آن را چشيد ، از دهان بيرون افكند . سپس رو به زن كرد تا آن كه زن بدان اقرار كرد و خداوند كيفر عمر را از مرد انصارى دفع كرد . » متن همين روايت ، در كتاب‌هاى مستدرك ، ارشاد شيخ مفيد و كنز الفوائد آمده است . مستدرك : « امام صادق عليه السلام مشابه اين روايت را ذكر كرده و در پايانش افزوده است : به اميرالمؤمنين عليه السلام [ يعنى خداوند كيفر عمر را از مرد انصارى به بركت اميرالمؤمنين عليه السلام دفع كرد ] . » ارشاد شيخ مفيد : « روايت شده است كه : زنى عاشق جوانى شد . با او مراوده نمود و جوان نپذيرفت و زن رفت و تخم‌مرغى برداشت و سفيدىاش را بر لباس خويش ريخت . سپس جوان را گرفت و او را نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آورد و گفت : اين جوان به زور با من آميزش كرده و مرا رسوا نموده است . سپس جامه‌هاى خود را گرفت و سفيدى تخم مرغ را نشان داد و گفت : اين منى او بر لباس من است . جوان هم مىگريست و از ادعاى او بيزارى مىجست و سوگند مىخورد . اميرالمؤمنين عليه السلام به قنبر گفت : دستور ده كسى آبى جوش بياورد به حدى كه سخت داغ باشد . سپس آن را به همان حال برايم بياورد . آن آب را آوردند . حضرت فرمود آن را روى لباس زن بريزند . آب جوش ريختند ، سفيدى تخم مرغ خودش را جمع كرد و بهم آمد . حضرت دستور داد آن را بگيرند و به دو نفر از يارانش بدهند و فرمود : بچشيد و بيرون بريزيد . آنان چشيدند و ديدند كه تخم مرغ است . حضرت دستور داد جوان را آزاد سازند و زن را براى كيفر ادّعاى باطلى كه عليه جوان كرده بود ، تازيانه زد . » كنزالفوائد : « دادرسى اميرمؤمنان عليه السلام ؛ روايت شده است كه : زنى به پسرى عشق پيدا كرد . از او خواست تا خودش را در اختيار او قرار دهد ولى او نپذيرفت . زن گفت : به خدا سوگند ! اگر نكنى ، تو را رسوا مىسازم . پسر هم خواستهء زن را عملى نكرد . زن تخم‌مرغى برداشت و سفيدىاش را بر لباسش ريخت و پسر را گرفت و از اميرالمؤمنين عليه السلام دادرسى كرد و گفت : اى اميرالمؤمنين ، اين پسر به زور بر من چيره شد و با من آميزش كرد و اين منى اوست بر لباسم . اميرالمؤمنين عليه السلام از پسر در اين باره پرسيد . او گريست و گفت : اى اميرالمؤمنين ، به خدا سوگند ! او دروغ گفته و من چيزى از آنچه گفت ، نكرده‌ام . اميرالمؤمنين عليه السلام زن را موعظه كرد . آن زن گفت : به خدا سوگند ! او كرد و اين منى اوست . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : قنبر را نزدم بياوريد . او را آوردند . حضرت به او فرمود : دستور ده كسى آبى را بجوشاند تا به شدت داغ شود و آن را نزد من بياورد . زمانى كه آب داغ را آورد ، حضرت دستور داد تا بر لباس زن بريزند . آب ريخته شد و سفيدى تخم‌مرغ پخته و جريان پسر روشن شد .