تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
حضرت دستور داد او را بيرون آوردند و تا كعبه بردند . مردم از حضرت پرسيدند : سبب كشته شدن مهلع چيست ؟ حضرت فرمود : اباسفيان و فرزندانش براى مهلع ضمانت دادند كه او را به عنوان رشوه آزاد سازند و او را بر كشتن من تحريك كردند . او در راه براى من كمين كرد و پريد كه مرا بكشد . سرش را زدم و شمشيرش را گرفتم و چون مكرشان باطل گشت ، به دنبال اين مكر دوّم با عمير افتادند . عمير گفت : شهادت مىدهم كه جز اللّه خدايى نيست و محمّد رسول خداست . »

باب 39 استحباب جدا سازى اصحاب دعوى

235 - 45481 - ( 1 ) امام باقر عليه السلام فرمود : « اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد آمد . جوانى كه گريه مىكرد و گروهى دور او بودند و ساكتش مىساختند ، با امام عليه السلام روبه‌رو شد . اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود : چرا گريه مىكنى ؟ او گفت : اى اميرالمؤمنين ، شريح حكمى دربارهء من داده است كه من نمىدانم چيست ؟ اين جمع با پدرم به سفر رفتند . اينان بازگشتند ولى پدرم نيامد . از اينان دربارهء پدرم پرسيدم . گفتند : مرده است . پرسيدم : مالش چه شد ؟ گفتند : مالى را به جا نگذاشت . آنان را نزد شريح بردم . سوگندشان دادم ؛ با اين كه من مىدانم كه پدرم با مال بسيار براى سفر رفت . اميرالمؤمنين به آنان گفت : باز گرديد . آنان همراه با جوان نزد شريح باز گشتند . اميرالمؤمنين فرمود : اى شريح ، چگونه ميان اينان دادرسى كردى ؟ او گفت : اى اميرالمؤمنين ، اين جوان عليه اين گروه ادّعا مىكند كه اينان به سفرى همراه با پدر او رفتند و بازگشتند ولى پدرش بازنگشته است . من از اينان دربارهء پدرش پرسيدم ، گفتند : مرده است . باز دربارهء مالش از اينان پرسيدم ، گفتند : چيزى به جا نگذاشته است . به جوان گفتم : آيا بيّنه‌اى بر ادّعايت دارى ؟ او گفت : نه . سوگندشان دادم ، همه سوگند خوردند . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : هيهات ! اى شريح ، آيا در چنين موردى اين گونه حكم مىدهى ؟ گفت : اى اميرالمؤمنين ، پس چگونه ؟ اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : به خدا سوگند ! دربارهء اينان حكمى مىدهم كه پيش از من جز داوود پيامبر عليه السلام چنين حكمى نداده است . اى قنبر ، محافظان ويژه را برايم احضار كن . قنبر آنان را خواست . حضرت با هر كدام از اين گروه ، فردى از محافظان ويژه را همراه ساخت . پس از آن اميرالمؤمنين عليه السلام نگاه به چهره‌هاىشان كرد و فرمود : چه مىگوييد ؟