تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
عمير بن وابل ثقفى آمد و از على عليه السلام مطالبه كرد . اميرالمؤمنين عليه السلام همهء امانت‌ها را بررسى كرد و نام‌هاى صاحبان را بر امانت‌ها ديد ولى از آنچه عمير مىگفت ، خبرى نبود . اميرالمؤمنين عليه السلام عمير را بسيار نصيحت كرد ولى عمير گفت : من كسانى را دارم كه به اين موضوع شهادت مىدهند و آنان ابوجهل ، عكرمه ، عقبة بن ابىمعيط ، ابوسفيان و حنظله هستند . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : مكرى است كه به پردازندهء آن باز مىگردد . سپس اميرالمؤمنين عليه السلام دستور داد كه شاهدان در كعبه نشينند . سپس به عمير فرمود : اى برادر ثقفى ، الان برايم بگو كه چه زمانى اين امانت را به رسول خدا دادى ؟ گفت : روز برآمده بود . حضرت محمّد آن را گرفت و به برده‌اش داد . پس از آن ابوجهل را طلبيد و از او نيز همين سئوال را نمود . او گفت : لازم نيست كه به اين سئوال پاسخ دهم . پس از آن ابوسفيان را خواست و از او پرسيد و او گفت : به هنگام غروب آفتاب امانت را به پيامبر داد و پيامبر از دست او گرفت و در آستين خويش گذاشت . سپس حضرت ، حنظله را خواست و در اين باره از او پرسيد . او گفت : وقتى كه خورشيد در دل آسمان بود ، حضرت امانت را در پيش روى خويش ريخت تا زمانى كه مىخواست بازگردد . پس از آن حضرت ، عقبه را طلبيد و از او همين سئوال را كرد . او گفت : امانت را با دست خويش گرفت و همان زمان آن را به خانه برد و زمان عصر بود . سپس حضرت ، عكرمه را طلبيد و همين سئوال را نمود . او گفت : به هنگام طلوع خورشيد امانت را گرفت و در همان ساعت به خانهء فاطمه برد . پس از آن ، حضرت ، رو به عمير كرد و به او گفت : مىبينم كه رنگت زرد گشته و حالت دگرگون شده است ! عمير گفت : حقّ را مىگويم و خيانتكار رستگار نمىگردد . به خانهء خدا سوگند كه من امانتى نزد محمّد نداشته‌ام و اين دو مرا به اين كار واداشتند و اين هم دينارهاى آنان و گردنبند هند هم اسمش بر آن نوشته شده است . سپس اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود : شمشيرم را كه در كنج خانه است ، بياوريد . حضرت شمشير را گرفت و فرمود : آيا اين شمشير را مىشناسيد ؟ گفتند : اين شمشير حنظله است . ابوسفيان گفت : اين شمشير دزديده شده است . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : اگر تو در اين گفته ات راست مىگويى پس غلامت مهلع سياه كجاست ؟ ابوسفيان گفت : او براى كارى كه داشتيم به طائف رفت . حضرت فرمود : هيهات ! كه برگردد ، او را بفرست و حاضر كن ؛ اگر راست مىگويى . اينجا ابوسفيان ساكت گشت . سپس اميرالمؤمنين عليه السلام همراه با ده برده از بردگان بزرگان قريش برخاست و زمينى را كه مىدانست ، شكافت . در آن مهلعِ برده كشته شده ، بود .