گفتند : پيامبر صلى الله عليه و آله جز حقّ نمىگويد . تا آن كه خزيمةبن ثابت آمد و كشمكش پيامبر و اعرابى را گوش داد . پس از آن گفت : من شهادت مىدهم كه تو به پيامبر فروختهاى . پيامبر صلى الله عليه و آله توجهى به خزيمه كرد و فرمود : به چه دليلى شهادت مىدهى ؟ [ تو كه نبودى ] ! خزيمه گفت به خاطر اين كه ما تو را تصديق كردهايم .
پيامبر صلى الله عليه و آله شهادت خزيمة بن ثابت را دو شهادت قرار داد و او را ذوالشهادتين [ صاحب دو شهادت ] ناميد . »
ارجاعات
گذشت :
در روايت يكم از باب هفدهم ، اين گفته كه : « چگونه حكم به چيزى دهم كه چشمم نديده و گوشم نشنيده است . خداوند فرمود : ميانشان با بيّنهها حكم كن و آنان را با نامم همراه ساز تا بدان سوگند بخورند و حضرت فرمود كه : داوود عليه السلام گفت : پروردگار من ، حقّ را به من آنگونه كه نزد توست ، بنمايان تا بدان حكم كنم . خداوند فرمود : تو طاقت اين را ندارى . داوود به خداوند اصرار كرد تا آن كه خداوند خواستهء او را انجام داد . پس از آن مردى كه از مردى شكايت داشت ، نزد داوود آمد و گفت : اين مال مرا گرفته است . خداوند عز و جل به داوود عليه السلام وحى كرد كه : اين شاكى ، پدر اين شخص را كشته و مالش را گرفته است .
داوود عليه السلام دستور داد كه شاكى را بكشند . او را كشتند و مالش را گرفتند و آن را داوود به شخصى كه از او شكايت شده بود ، داد . حضرت گويد : مردم شگفت زده شدند و حرفها زدند تا به گوش داوود عليه السلام رسيد و از اين بابت چيزى كه خوش نداشت ، بر او وارد گشت . از پروردگارش خواست تا اين حالت را از او بر طرف كند و خداوند چنين كرد . سپس خداوند عز و جل به داوود وحى كرد كه : ميانشان با بيّنهها حكم كن و آنان را با نامم همراه ساز تا بدان سوگند ياد كنند . »
و در روايت دوّم كتاب دعائم ، فرمودهء پيامبر صلى الله عليه و آله كه : « تنها ميانتان با بيّنهها حكم مىكنم و در روايت سوم كتاب دعائم فرموده حضرت على عليه السلام كه تنها ميانتان با بيّنهها حكم مىكنم و فرمودهء خداوند متعال كه : « اى داوود ، تو از من چيزى خواستى كه پيامبرى پيش از تو آن را نخواسته است و بهزودى تو را بر آن آگاه مىسازم ولى تو تاب آن را ندارى و احدى از خلق من هم تاب آن را ندارد . پس از آن ، مردى نزد داوود آمد كه دربارهء گاوى شكايت از مردى داشت و ادّعا داشت كه گاو براى اوست ولى آن مرد انكار كرده بود و مدّعى ، بيّنه هم آورده بود و بيّنه شهادت داده بود كه گاو براى او و در دست اوست . خداوند به داوود وحى كرد كه : اين گاو را از آن كس كه گاو در دست اوست ، بگير و به مدّعىعليه تحويل بده و او را شمشيرى ده و دستورش ده تا گردن آن كس را كه گاو نزد او يافت شده ، بزند . داوود هر چه خداوند دستور داده بود ، انجام داد ولى علت آن را نمىدانست و اين كار بر او سنگين آمد و بنىاسرائيل هم حكم او را نمىپذيرفتند . سپس پيرمردى آمد كه جوانى را گرفته بود . . . باقى روايت را ملاحظه كنيد كه طولانى است . »
و در روايت ششم ، فرمودهء امام معصوم عليه السلام كه : « دنيا تمام نمىشود تا اين كه مردى از من ظهور و به حكم آل داوود حكم كند و بيّنه نخواهد و حقّ هر كس را بدهد . »
و در روايت هفتم ، فرمودهء امام معصوم عليه السلام كه : « سپس به منادى دستور مىدهد كه ندا دهد اين مهدى به حكم داوود و سليمان حكم مىدهد و بر اين حكم ، بيّنه نمىخواهد . »