تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
231 - 45477 - ( 5 ) معاوية بن وهب گويد : « بلاط همان جا كه [ هم‌اكنون ] بر جنازه‌ها نماز گزارده مىشود ، در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بازارى بود به نام بطحاء . در آن بازار شير و روغن فروخته مىشد و اعرابىاى اسبى را كه داشت ، آورده بود و آن را [ براى فروش ] بسته بود . رسول خدا صلى الله عليه و آله آن اسب را از اعرابى خريد . پس به خانه درآمد تا بهاى اسب را بياورد . مردمى از منافقان برخاستند و گفتند : اسبت را به چند فروختى ؟ او گفت : اين اندازه . گفتند : بد فروختى ؛ بهاى اسب تو بيش از اين بود . رسول خدا صلى الله عليه و آله با بهاى كامل اسب دلخوش بيرون آمد ولى اعرابى گفت : به خدا سوگند ! من به تو نفروخته‌ام . رسول خدا صلى الله عليه و آله از روى تعجب فرمود : سبحان‌اللّه ! به خدا سوگند كه تو به من فروختى و سر و صدا بالا گرفت . مردم گفتند : رسول خدا با يك اعرابى بگو مگو مىكند و مردم زيادى گرد آمدند . امام صادق عليه السلام فرمود : اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله همراه او بودند كه خزيمةبن ثابت انصارى آمد . مردم را با دست باز كرد [ كنارى زد ] تا به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و گفت : اى رسول خدا ، من شهادت مىدهم كه تو اين اسب را از اعرابى خريدارى كردى . اعرابى گفت : آيا تو با اين كه با ما نبوده‌اى ، شهادت مىدهى ؟ و پيامبر صلى الله عليه و آله به خزيمه گفت : آيا تو با ما بودى ؟ خزيمه به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت : اى رسول خدا نه ، ولى من مىدانم كه شما خريده‌ايد . آيا من شما را در آنچه از نزد خدا مىآورى ، تصديق مىكنم ولى شما را در برابر اين اعرابى پليد تصديق نمىكنم ! امام صادق عليه السلام فرمود : رسول خدا صلى الله عليه و آله از كار خزيمه شگفت‌زده شد و خوشش آمد و فرمود : اى خزيمه ، شهادت تو ، [ از اين پس برابر ] شهادت دو نفر است . » 232 - 45478 - ( 6 ) عبداللّه بن احمد ذهلى گويد : « عمارةبن خزيمةبن ثابت برايم گفت كه عمويش كه از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله است ، به او گفته است : پيامبر صلى الله عليه و آله از يك اعرابى ، اسبى را خريدارى كرد . پيامبر صلى الله عليه و آله با شتاب رفت تا بهاى اسب او را بياورد و به او تحويل دهد و اعرابى هم آهسته حركت كرد . مردانى در برابر اعرابى درآمدند و با او دربارهء بهاى اسب كشمكش كردند ، در حالى كه نمىدانستند پيامبر صلى الله عليه و آله آن اسب را خريده است . تا جايى كه بعضى از مردم به بيش از قيمتى كه پيامبر بدان قيمت خريده بود ، خواستند . اعرابى گفت : اگر اين اسب را به كسى بفروشم ، تو او را بخر و گرنه آن را مىفروشم . پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه از اعرابى اين سخن را شنيد ، برخاست و گفت : آيا من از تو اين اسب را نخريده‌ام ؟ مردم دور پيامبر صلى الله عليه و آله و اعرابى جمع شدند و پيامبر و اعرابى با هم مشاجره مىكردند . اعرابى گفت : شاهدى بياور تا شهادت دهد كه من به تو فروخته‌ام . مسلمانانى كه آمده بودند به اعرابى